اما تا دلت بخواهد، گفتهاند و گفتهاند. گفتهاند: شهر توس مرکز ادبیات و زبان فارسی میشود، گفتهاند: موزه بزرگ توس کنار آرامگاه فردوسی احداث میشود و... و جماعت دانشگاهی و روزنامه نگار بر حسب رسالت خود و تعهد نانوشتهای به حکیم فردوسی نوشته و کاغذ سیاه کردهاند. اما آنچه به جایی نرسید، همین خط خطیها بود. همین گلایهها وهشدارها و...
پس اگر امروز قرار است بازهم درباره شهر توس و مشکلات آن بنویسیم، بیشتر از سر شرمندگی وسرگردانی است تا تعهد اخلاقی و رفع تکلیف؛ زیرا بارها دیگرانی با قلمها و کلامی شیوا گفتهاند و نوشتهاند. پس چه باید گفت از آن سخن، سخنی نو که حلاوتی داشته باشد. سخنی که وبال گردن نشود.
فضای بی فرهنگی
چند روز تعطیلی رسمی پیاپی فرصتی است تا با میهمانی به آرامگاه فردوسی برویم. خلوت است، آنقدر که با گردشی کوتاه بیرون میآییم. فضا همان فضای سالها پیش است همان موزه و مجسمهها و نه بیشتر. چند بساط مختصر اطراف آرامگاه چیده شده که باید تمام محصولات فرهنگیاش را چند فرفره چوبی دانست که بیارتباط به فرهنگ عامیانه و صنایع دستی نیست، و گرنه النگوهای پلاستیکی و تخمه وپفک که جلوه فرهنگی ندارند تا گردشگر داخلی وخارجی برای دیدنش هجوم بیاورد وپول خرج کند.
میهمانم که شرمندگیام را دیده، میگوید: آثار فرهنگی و هنری شهرهای دیگر هم وضع بهتری ندارند. ما مدام همایش و کنگره میگذاریم. خرج های هنگفتی میکنیم تا گردشگری، صاحبنظری بیاید و کیف کند ... اما کشورهای دیگر برای یک ستون و یک تیکه سنگ بی اصل و نسب میلیونها گردشگر را سرکیسه میکنند.
با هم سری میزنیم به آرامگاه شاعران که وضع رقت انگیزشان حتی جایی برای تأسف نمیگذارد.
اینجا قرار بود قطعه هنرمندان باشد. مقبره الشعرای توس! یاد دوستی هنرمند میافتم که با افتخار میگفت: «پس از مرگ اینجا دفنم میکنند» ولی من از این جا میترسم از این خلوت و فراموشی هراس دارم. دلم میخواهد از پسرک دستفروشی بپرسم، آدمهایی که اینجا به خواب ابدی رفتهاند و تو از گورشان نان میخوری، میشناسی؟ اما منصرف میشوم. روی سنگ مزار سیاه وغبار گرفته، اخوان ثالث میایستم. روزگار، معمار قصربلند کلام و امید شعر خراسان، باور کردنی نیست.
پاکت نارنجی پفکی با وزش بادی روی سنگهای خاموش چرخ میخورد. میخواهم با نفس عمیقی بغضم وشاید خشمم را فرو بخورم که بوی ناخوشایند رمه گوسفندان که شاید با اینجا چندان فاصله ندارند، حلقم را پر میکند. «باید به شهر بگردیم»، دوستم میگوید. حرکت میکنیم.
فردوسی پول ندارد
به روزهای بزرگداشت فردوسی نزدیک میشویم. هنوز تکلیف ثبت جهانی توس معلوم نشده. ایمیلهایی درباره انتخاب «غزنی» به عنوان پایتخت فرهنگ و تمدن اسلامی در سال 2013 میخوانم .
آگهیهای تبلیغ فلان پروژه مشهور شهر مشهد روزهاست که در نشریات جا خوش کرده است. میگویند:«خوبه ! توش پول داره!» راست میگویند، تلاش برای فردوسی بیهوده است نانی ندارد. برای خودش هم نانی نداشت. اگر این سفره رونقی داشت، صدها مشتری خصوصی وعمومی پیدا میکرد، حتی ساماندهی آن میشد بزرگترین پروژه اقتصادی کشور! که پول پارو میکند.
اما این روزها فردوسی و شاهنامه همانند یک مجسمه است؛ یک منظره، که باید کنارش ایستاد و عکس یادگاری گرفت .هر از گاهی هم از آلبوم در آورد و به دیگران نشانش داد.
هر قدرهم که این نما، فرسوده تر شود، ما بیشتر میتوانیم افتخار کنیم که با اثری باستانی عکس گرفتیم! میتوان با چاشنی کردن یک ژست روشنفکرانه نیز از توجه به فرهنگ و هنر سخن گفت. این طوری خیلی بهتر است، خیلی بهتر....



نظر شما