در زمان مظفرالدین شاه قاجار، بنا به در خواستشاه باغ وحشی در تهران درست گردیده که بسیار مجلل بود، لیکن حیوانات باغ وحش از حیث خورد و خوراک در نهایت پریشانی و زحمت و مشقت بودند، چنانچه فرشباف ابریشمی می نویسد: به جهت این که بودجه خورد و خوراک آن ها را مأموران باغ می خوردند و به حیوانات زبان بسته خوراک و غذایی ناچیز می رسید و اغلبشان از گرسنگی تلف می شدند.
روزی مظفرالدین شاه تصمیم میگیرد که به تماشای باغ وحش برود. از این رو فورا به رئیس باغ خبر دادند که شاه فلان ساعت تشریف فرما می شوند. در باغ شیری بود که از مازندران برای شاه هدیه آورده بودند. شاه به شیر نامبرده علاقه زیادی داشت و همیشه از رئیس باغ حال شیر را می پرسید و امر می فرمود که در غذا و خوراک شیر مواظبت کامل به عمل آید.
از قضا، آن شیر چند روز قبل از تشریف فرمایی شاه به باغ وحش مرده بود. رئیس باغ موقعی که شنید شاه برای بازدید از باغ وحش می آید، مضطرب شد که اگر شاه بیاید و شیر را نبیند، حتماً مورد عتاب و خشم و غضب وی قرار خواهد گرفت.
از این جهت فوراً دستور داد که یک نفر از عمله های باغ داخل پوست شیر شده، در لانه شیر گوشه ای بنشیند و وقتی شاه به طرف او آمد، قدری سرش را تکان بدهد که او تصور کند شیر زنده است.
شاه در ساعت معین تشریف فرما شده و شیر محبوب خود را هم دید و بعد بدون این که ملتفت قضیه شود، گردشی کرد و از باغ خارج شد. از قضا در این لحظه یکی از پلنگان از لانه خود خارج شده بود و یکسره به سمت شیر آمد. عمله ای که توی پوست شیر رفته بود، موقعی که دید پلنگ به طرف او می آید، خیلی هراسان شد و بسیار ترسید که مبادا پلنگ به او حمله نماید. می خواست فریاد بزند و فرار کند ولی چون به زنجیرش بسته بودند، چاره ای جز قرار گرفتن سر جایش نداشت. در این ضمن پلنگ به او نزدیک شده، یواشکی گفت:
- آهای کربلایی محمد تویی؟ چند گرفتی داخل پوست شیر شدی؟ کربلایی محمد هم که دید توی پوست پلنگ کسی جز رفیق خودش نیست، راحت و آرام گردید و بعداً معلوم شد که اغلب حیوانات باغ وحش از همین قماش اند، تا موقع تشریف فرمایی اعلیحضرت مظفرالدین شاه نقش شیر و روباه را بازی کنند.




نظر شما