از آن روست که مردمان ولایت ولاء، حسین بن علی (ع) را «شاه کربلا» می خوانند و امام رضا (ع) را «شاه خراسان». شما را هم اگر «شاه عبدالعظیم» می گوییم، از آن روست که تاج سر ما شده اید و از «ری»، عطر آل محمد (ص) را در سر تا سر این سرزمین می پراکنید. تا شاه شما باشید، این مردم همه، رعیت تان اند به افتخار.
و چرا شاه نباشید وقتی که نسب از «سالار جوانان بهشتی» دارید و بوی امام حسن مجتبی (ع) را می دهید؟ و این عطر و بو، نه تنها به این «نسبت» افتخار آمیز است، که حکایت از «تناسبی» زیبا دارد که شما آن را به اوج رسانده اید. و چرا شاه نباشید وقتی که امام هادی (ع) شما را از «شیعیان حقیقی» خود می خوانند؟ وقتی که در زیارت حضرت ایشان، تنها دل نگرانی تان وجود خللی در عقیده است، آنچنان که سفره ایمان تان را در برابر امام (ع) می گشایید و عقایدتان را یک به یک به محضر ایشان عرضه می کنید تا امام هدایت، بر آنان مهر تأیید بزنند که: «به خدا سوگند، این همان دینی است که خداوند برای بندگان خود پسندیده است. بر آن پایدار بمان و خداوند تو را در دنیا و آخرت ثابت قدم نگه دارد».
و چرا شاه نباشید وقتی که حضرتش شیعیان را در کار دین به شما حوالت دهند و زیارت شما را هم پایه با زیارت حسین (ع) بشمارند؟
و چرا شاه نباشید وقتی که سایه سر ما، امام رضا (ع) شما را لایق رساندن پیام خود به شیعیان بدانند؟ هر بار که در لا به لای صفحات زیارت نامه های سبز رنگ حرم امام رضا (ع)، سفارش های ایشان را به شیعیان از زبان شما می شنوم، قدردان معرفتتان می شوم که پیام امام مهربان را به ما رسانده اید:
«ای عبدالعظیم! سلام مرا به دوستانم برسان و به آنها بگو: شیطان را به دلهای خویش راه ندهند. در گفتار خویش، راستگو باشند و امانت را ادا کنند. از جدال و نزاع بیهوده ای که سودی برایشان ندارد دوری کنند و خاموشی را پیشه خود سازند. به همدیگر روی آورند و به دیدار و ملاقات هم بروند، زیرا این کار موجب نزدیکی به من است. خود را به دشمنی و بدگویی با یکدیگر مشغول نسازند، زیرا با خود عهد کرده ام که اگر کسی چنین کاری انجام دهد و دوستی از دوستانم را ناراحت کند یا به خشم آورد، خداوند را بخوانم تا او را در دنیا با شدیدترین عذابها مجازات کند و در آن سرا نیز از زیانکاران خواهد بود. به آنها بگو: همانا خدا نیکوکارانشان را آمرزیده و از خطای گنه کارانشان درگذشته است، مگر کسانی که به خدا شرک ورزیده یا دوستی از دوستانم را آزرده یا کینه آنها را به دل بگیرد. به درستی که خداوند او را نخواهد بخشید تا آن که از کردار ناشایست خویش دست بکشد. هر گاه از این اعمال نادرست دوری گزیند، آمرزش خدا را شامل خود کرده است وگرنه، روح ایمان از قلبش بیرون رفته و از ولایت ما خارج شده است و بهره ای از ولایت ما نخواهد برد و من از آن به خدا پناه می برم.»
ری کربلاست یا تو حسینی، که هجرتت
بغداد را چو شام گریبان گرفته است؟
ری خاک مرده بود، بگو کیستی مگر؟
کاینک به ضرب گام شما جان گرفته است
ایران به دست تیغ مسلمان نشد، که حق
این خاک را به قوت برهان گرفته است
برهان تویی که آینه واری امام را
نه نایبی که حکم ز سلطان گرفته است
پیغام غیبت است که انشاد می کنی
در نشئه حضور که پایان گرفته است
غیبت حضور عالم غیب است، وز نهان
خورشید سایه بر سر انسان گرفته است
ری پایتخت عشق علی شد، چنان که قم
عشقی که بال بر سر ایران گرفته است
تهران چه بود و چیست؟ دهی در تیول ری
این آبروی توست که تهران گرفته است
بویی اگر ز نام خدا دارد این دیار
بی شک ز باغ فیض تو سامان گرفته است
یا سیدالکریم! نگاه عنایتی
تهران تو را دو دست به دامان گرفته است
از تشنگان شهر فراموش یاد کن
تا بشنویم باز که باران گرفته است
(امید مهدی نژاد)




نظر شما