داییش مجدالاشراف از همان سنین کودکی نبوغ ذاتی و استعداد درخشان او را شناسایی کرده، و در مقام رشد استعداد علمی و فرهنگی او برآمد، گویا مجدالاشراف در چهره ی او این را یافته بود که روزی این طفل یتیم شاهی ستم پیشه را مقهور خود خواهد نمود و سرانجام این اتفاق رخ داد. میرزای شیرازی با اعلام فتوای تاریخی خود در باب تحریم توتون و تنباکو با یک تیر دو نشان زد از طرفی ناصرالدین شاه صاحب قران را به نو در آورد و از سوی دیگر دولت انگلیس را که مدعی این بودند که هیچ گاه خورشید در سرزمین هایشان غروب نمی کند را به رسوایی کشانید. میرزا در حوزه ی علمی نیز مانند حوزه ی اجتماعی خوش درخشید. با این حال از وی نیز کراماتی از سوی افراد مورد اطمینان ذکر کرده گردیده، البته فضایلی اصیل و مورد تصدیق نه از آنگونه فضایل و کرامات که با بیان و.... برای خود ساخته تا پیشوای خود را بزرگ جلوه دهند، بلکه فضایلی که جز شخصی چون اعلامگر نهضت تنباکو انتظاراتی نمی رود، در زیر به چهار نمونه از آنها اشاره می کنیم:
نمونه هایی از فضایل و سجایای اخلاقی مرحوم میرزا
1ـ عالم فاضل، شیخ محمد تقی قزوینی که یکی از شاگردان میرزاست، می گوید: علاقه زیادی به زیارت عتبات داشتم لکن این توفیق نصیبم نمی شد تا این که شبی در خواب دیدم به زیارت عتبات نائل شده پس از آن در سامراء به خدمت میرزا مشرف شده ام.
میرزا در آنجا به من فرمود: (می خواهی بروی یا پیش ما می مانی؟) اگر قصد اقامت داری، هر ماهه فلان مبلغ به تو می دهم در این هنگام از خواب بیدار شدم. طولی نکشید که خداوند وسیله تشرف به عتبات را برایم فراهم کرد. پس از زیارت عتبات، عازم سامراء شدم و به خدمت میرزا شرفیاب شدم. پس از تعارفات و گفتگوهای معمولی، استاد فرمود: (می خواهی بروی، یا پیش ما می مانی؟ اگر قصد اقامت داری، مطلب همان است که قبلاً گفتم) به یاد خواب آن شب افتادم و فهمیدم که استاد به آنچه در خواب گفته بودم و مقداری که معین کرده بود، اشاره دارد.
2ـ سید جلال القدر حاج سید محمد علوی طهرانی می گوید: مرحوم میرزا به من خیلی علاقه و محبت داشت، در یکی از سفرها که خدمتش مشرف شدم کفن حلالی از ایشان درخواست کردم. میرزا (بیست و دو روپیه) به من داد و فرمود: «این از مال حلال است و برای کفن کفایت می کند». از خدمت ایشان مرخص شدم، و به کاظمیه رفتم، در بازار کاظمیه کفن مورد علاقه ام را یافتم. با کمال تعجب دیدم قیمتی که فروشنده معین کرد درست معادل همان 22 روپیه بود نه کمتر و نه بیشتر. به یاد کلام آقا افتادم که فرمود: «برای کفن کفایت می کند!»
3ـ عالم فاضل متقی، حاج شیخ ابراهیم تجریشی طهرانی می فرماید: با یکی از فضلا خدمت حاج ملا علی کنی قدس سره رفتم، در ضمن گفتگو، حاج ملاعلی فرمود، دوست دارم از کتابخانه ام دیدن کنید. همراه ایشان وارد کتابخانه شدیم، روی میز تحریرش نامه ای بود که آن را از پاکت در آورد و بوسید و بر چشمش کشید، نامه به خط و امضای مرحوم میرزا بود و پایش را مهر کرده بود. حاج ملاعلی فرمود: این نامه برای من بسیار گرانقدر و ارزشمند است، به حدی که گوئی احساس می کنم از ناحیه حضرت امام حسن عسگری علیه السلام است به فرزندم وصیت کرده ام که پس از مرگم آن را لای کفنم بگذارد. مضمون نامه توصیه ای است درباره یکی از سادات جلیل القدر از اهالی قزوین که اینک مختصراً به شرح آن می پردازیم:
یکی از رجال درباری و وابستگان به خاندان سلطنتی، قسمت اعظم املاک سید محترمی را غصب کرده بود، سید به من ملتجی و شکایتش را نزد من آورد. من که به دامنه وسیع قدرت و نفوذ غاصب آگاه بودم، در خود آن توان را ندیدم که با او درگیر شوم، لذا از سید عذرخواهی و از کمک به او اظهار عجز کردم. سید که از کمک من مأیوس شد، تصمیم می گیرد به سامراء برود و از میرزای شیرازی استمداد نماید. تصادفاً سه نفر از دوستان نزدیک من، از جمله عالم جلیل القدر سید محمد تقی تنکابنی، تصمیم می گیرند که به عتبات عالیات بروند، سید هم به قصد شکایت بردن نزد میرزا، در معیّت آنها حرکت می کند.
آقای تنکابنی می فرماید: در سامراء دیدار و ملاقات میرزا برای ما میسر نشد، تا شب آخر. در آن جلسه سید شرح مظالم و تجاوز علنی به حقش را به عرض میرزا رسانید و یادآور شد که به آقای حاج ملاعلی کنی هم مراجعه کرده ام، ایشان به عذر بسط قدرت و نفوذ فوق العاده غاصب کاری برایم انجام نداد. میرزا از ما سه نفرخواست، همگی بالاتفاق مظلومیّت سید را تائید کردیم.
میرزا فرمود: وقتی که آقای حاج ملاعلی کنی با آن قدرت و نفوذ کلام و بسط ید، نتوانسته است کاری انجام دهد، من که از او ناتوان تر هستم چکاری می توانم انجام دهم. از خدمت میرزا مرخص شدیم، سید در حالی که از فرط افسردگی و یأس به خود می پیچید، با همان دل شکسته به حرم مطهر عسگریین رفت و در حالی که خود را به ضریح چسبانده بود، در مقام استغاثه برآمده و حتی از مرز ادب هم خارج شده و با جملات تندی، از مظالمی که در حقش شده و هیچکس هم او را حمایت و یاری نمی کند، شکایت می نماید.
به هر حال او را دلداری داده و با خود به منزل بردیم. چون فردای آن شب قصد حرکت داشتیم، وسایل سفر را تدارک دیده و هریک به بستر خواب رفتیم. هنگامی که برای اداء نماز بیدار شدیم، مشاهده کردیم که سید از فرط شادی روی پای خود بند نمی شود و در حالی که این جمله را تکرار میکرد، گفت: حضرت امام حسن عسگری علیه السلام را در خواب دیدم، با زبان فارسی به من فرمود: آسوده خاطر باش، و خیالت راحت باشد. من به میرزا سفارشت را کردم. در این اثنا کوبه در به صدا درآمد، برای باز کردن در رفتم. دیدم خادم میرزا شیخ عبدالکریم است پاکتی را به سید داد و فرمود: این نامه را به حاج ملاعلی کنی بدهید. مطمئن باش ایشان با یاری خدا مشکلت را حل و املاکت را به شما برمی گرداند. فهمیدیم علت نگارش این نامه و فرستادن خادم از جانب میرزا، به خاطر خوابی است که سید دید.
حاج ملاعلی کنی افزود، بعد از این که دست نوشته میرزا به من رسید، نامه ای به ناصرالدین شاه نوشتم و تمام قضایای مربوط به سید را از من البدو الی الختم (از اول تا آخر) شرح دادم. عین دست خط مبارک میرزا هم داخل پاکت گذاشتم. در همان هفته ناصرالدین شاه املاک غصب شده را به سید برگردانید.
4ـ مرحوم شیخ آقا بزرگ طهرانی در کتاب ارزنده هدیه الرازی از جمله حکایاتی را که از شخصیت والای مرحوم میرزای شیرازی نقل کرد قضیه ایست که از زبان مرحوم حجه الاسلام سید محمد تقی سبط شیرازی (نوه دختری مرحوم میرزای بزرگ) نقل کرده، که معرّف و بیانگر عظمت و مقام معنوی مرحوم میرزا است و اما شرح قضیه: شخصی از طلاب بیمار بود، اطباء برای رفع کسالتش دستور داده بودند، که تغییر آب و هوا بدهد. او تصمیم می گیرد که به ایران حرکت کند اما او بضاعتی برای سفر به ایران نداشت، لذا به سامرا نزد مرحوم میرزای شیرازی بزرگوار می رود و وضع کسالت و ضعیف بودجه مالی خود را برای ایشان بازگو می کند. مرحوم میرزا مقداری پول در اختیار او می گذارد، طلبه عرض می کند: این وجه احتیاجم را تأمین نمی کند، مرحوم میرزا فرمود: این پول تا تهران تو را می رساند، آنجا که رسیدی، برو نزد جناب آقای حاج ملاعلی کنی و به ایشان بگو: فلانی گفت مقداری پول به من بدهید تا بتوانم بیماریم را معالجه و مداوا کنم. طلبه عرض کرد: شاید جناب آقای کنی سخن مرا باور نکند، شما لطف بفرمائید دست خط یا نشانه ای را بدهید. میرزا فرمودند: بگو به نشانه (جارو) آن طلبه دنباله ماجرا را چنین نقل می کند: من بعد از فرمایش میرزا متحیر ماندم که این چه نشانه ای است؟ جارو یعنی چه؟!
خواستم از میرزا در این باره توضیح بیشتری بشنوم. لکن تحت تأثیر شخصیت و هیبت او قرار گرفتم. به هر حال با همان مقدار پولی که ایشان داده بودند، به ایران حرکت کردم. وقتی به تهران رسیدم، به بیت محترم جناب حاج ملاعلی کنی رفتم و بعد از ملاقات با ایشان، ماجرای گرفتاری خود و مساعدت میرزا و نشانه جارو را عنوان کردم. تا صحبت از نشانه به میان آمد، یک باره از جا برخواست و ایستاد و بی اختیار گفت: عجل الله تعالی فرجه الشریف، و بعد شروع به گریه کردن، به حدی که اشک از چشمانش سرازیر شد که بر تحیّرم افزود، که قضیه چیست؟ این چه حالتی بود که به آقا دست داد؟ پس از چند لحظه تأمل، وقتی که حضرت آقا به خود آمد و به حالت عادی برگشت، مبلغی پول در اختیارم گذاشت، و فرمود: فعلاً همین موجود بود. عرض کردم: من خواهش دیگری از حضرت عالی دارم و آن این است که قضیه جارو و این دگرگونی چیست؟ حاج ملاعلی فرمود: یک شبی با جناب میرزا قرار گذاشته بودیم که سحر برویم حرم مطهر (عسگریین علیه السلام) و به عنوان خدمت ناچیزی به آستان مبارک ائمه اطهار علیه السلام، حرم و رواق مطهر را جارو کنیم. سحر که شد من برخاستم و از خانه بیرون آمدم. بین راه ایشان را ملاقات کردم و با هم رفتیم. من بودم و ایشان، دیگر کسی نبود. به صحن مطهر که رسیدیم، درها همه بسته بودند، جناب میرزا دست به درِ صحن زدند. در به خودی خود باز شد، و حال این که هیچ یک از خدمه حضور نداشتند و هنوز موقع آمدن آنها نشده بود. من در حالی که دستخوش شگفتی و تعجب شده بودم. چیزی نگفتم. سپس به در رواق رسیدیم، آنجا هم بسته بود، باز میرزا دست خود را در زد، در باز شد، آن گاه به طرف حرم مطهر رفتیم، در حرم نیز بسته بود. جناب میرزا این بار هم دست خود را به در حرم نهادند در باز شد، ایشان داخل حرم شدند و جارویی را که در کناری بود برداشتند و شروع کردند به جارو کردن رواق مطهر، مقداری که جارو کردند، جارو را به من دادند و من هم مقداری جارو کردم که یک باره دیدم شخصیت جلیل القدری که از مشاهده جلال و عظمت او بدنم مرتعش شد، جلو آمدند و گفتند: جاروب را بده به من، و من مسلوب الاراده دو دستی جارو را به ایشان دادم. تمام حرم مطهر را در کمال سرعت جارو کردند و بعد جارو را به من دادند. من متحیر ماندم که این آقا کیست؟ که ناگهان متوجه شدم دیگر کسی آنجا نیست، آنگاه نزد میرزا آمدم و به ایشان عرض کردم: این آقایی که جارو را گرفتند و حرم را جارو کردند، که بود؟ میرزا فرمودند: ایشان آقا امام زمان علیه السلام بودند.
حاج ملاعلی، آن گاه خطاب به آن طلبه گفت: از این جهت بود که تا شما نشانه جارو را دادید، من متذکر آن حال شدم.
منابع:
1_موسوی بروجردی.سیدغلامرضا.کمترشنیده هایی درباره ی رجال افتخار افرین روحانیت. تهران:انتشارات ابتکاردانش.1388.
2_گلشن ابرار.جمعی ازنویسندگان.زیرنطرمحمودمهدی پور. قم:انتشارات نورالسجاد.1386.



نظر شما