تحولات منطقه

عشقستان-فرحروزصداقت:ساعت 8:55 صبح روز 26/8/1391 در اهواز - سه راه خرمشهر با خودروی دو کابینه شهدای تفحص در انتظار جانباز «عارف هاشمی» برادر شهید «علی هاشمی» و خانواده‌اش می‌مانیم؛ از وقتی وارد اهواز شده‌ایم هماهنگ کردن برنامه‌های خانواده شهید هاشمی با مرضیه هاشمی - برادر زاده شهید - است. پیامک می‌زند که داریم می‌آییم.

هورالهویزه، مکان شهادت علی هاشمی و یارانش+عکس
زمان مطالعه: ۱ دقیقه

گهستونی می‌گوید: شاید با جرات بتوان گفت علی هاشمی از شجاع ترین و مظلومترین شهید ان خوزستان است.
آقای هاشمی به همراه خانواده اش می‌آیند و با هم راه هویزه را در پیش می‌گیریم.
همین طور که به سمت هویزه می‌رویم، می‌پرسم: از شماها کدام یک خانواده آقای هاشمی را در فارسی کلاس چهارم یادتان مانده است؟ همه با لبخند می‌گویند: ما ! می‌گویم: پس شاید تاریخ دارد تکرار می‌شود. ... و همگی می‌خندیم.
مجتبی گهستونی که لیدر تور هم هست از اهواز تا هویزه همه رخدادهای تاریخی از اول تا آخر خوزستان را برای ما نقل می‌کند. هنوز از اهواز دور نشده ایم که کارخانه پارسیت و لوله نورد را نشان می‌دهد و می‌گوید: عراقی‌ها تا همین جا آمده بودند.
می گویم: واقعا؟ اینجا که یک قدمی اهواز است! او در ادامه از زنان دستفروش بنگالی، گدایان سوری، حاشیه نشین‌ها یی که از کشور‌های همسایه آمده اند صحبت می‌کند.
آقا مجتبی حافظه اش با رایانه برابری می‌کند.
اودایره المعارف خوزستان است از قدیم تا جدید و رتبه اول در میان فعالان محیط زیست کشور در سال 90 بوده است.
گهستونی یک ریز توضیح می‌دهد :مسجد سلیمان اولین شهر نفتی خاورمیانه وضعیت فلاکت باری دارد لالی و اندیکا دو شهر تاریخی هم خیلی مشکل دارند و ...
کم کم دشت سبز و خرم می‌شود گاومیش‌های سیاه و چاق، زنان کشاورز، در هوای لطیف و بارانی که به بهار می‌ماند جلب توجه می‌کنند. در راه، کنار دکل دیده بانی پیاده می‌شویم.
بهادری عکس می‌گیرد.
یاد رزمندگان به خیر! جلوتر چند سنگر بتونی از جنگ به جا مانده هست که به اصرار ما بهادری خودرو را نگه می‌دارد و پیاده می‌شویم. من و همکارم، هادیان داخل سنگرها می‌رویم و برای همه دوستانی که التماس دعا داشتند دعا می‌کنیم .
کم کم به هور نزدیک می‌شویم. هوا خنک می‌شود. باران روز قبل زمین را خیس کرده است. جزیره‌های کوچک آب در دو طرف جاده نمودار می‌شوند. هر از گاهی پرنده ای به آب نوک می‌زند .
تا چشم کار می‌کند، نی‌های خشکیده و گاه سیاه، چشم را می‌آزارد.
وخاکریزهایی که از جنگ بر جا مانده است، خودنمایی می‌کنند.
گهستونی می‌گوید: تا چند سال پیش این مناطق پر از مین بود اما حالا پاکسازی شده است. می‌گوید: در این تالاب سالها پیش شکار رواج داشت، مردم به کشاورزی و ماهیگیری می‌پرداختند و با قایق رفت و آمد می‌کردند. حالا مرداب هورالهویزه مرده است و دیگر زندگی جریان ندارد.
به نقطه صفر مرزی می‌رسیم جلوی ماشین آقای هاشمی را می‌گیرند. اصرار فایده ای ندارد. شهید علی هاشمی در نقطه صفر مرزی نزدیک پاسگاه است. به شوخی به بهادری می‌گوییم: معرفی نامه را بردار و ببین چکار می‌کنی! بهادری به چند ثانیه، راه را باز می‌کنند و در نقطه صفر مرزی به مضیف شهید هاشمی می‌رویم. ( مضیف، محلی است که از نی ساخته شده است)
بهادری می‌گوید: اینجا موقعیت شهید علی هاشمی است و این قایق عاشورا هم متعلق به لشگر عاشورا است.
حالا به مضیف ‌رسیده‌ام . تا بهادری وسایل فیلمبرداری را آماده می‌کند، خانواده شهید شادمان که ما را همراهی می‌کنند، بساط چای و پذیرایی را روی زمین کنار مضیف پهن می‌کنند و ما را از گرسنگی و تشنگی نجات می‌دهند .
«علی هاشمی » پسر «عارف هاشمی» شباهت زیادی به عموی شهیدش دارد گویی سیبی است که از وسط نصف شده باشد.
علی هم مانند عمویش شهید علی هاشمی بازیگوش است. می‌گوید: می‌خواهم پاسدار بشوم بهادری فیلم می‌گیرد. گهستونی عکس می‌اندازد و عارف هاشمی از موقعیت شهیدعلی هاشمی برایمان می‌گوید.
«منطقه ای که الان در آن هستیم، هورالهویزه و نقطه صفر مرزی ایران و عراق است. عملیات خیبر در این محور شروع شد .
قرار گاه سری نصرت حدود 800متر از سمت ایران به سمت عراق قرار داشت یعنی جاده ای که در دوران دفاع مقدس به نام شهید همت زدند این جاده است که یک قوسی برمی دارد و داخل خاک عراق می‌رود.
برادر عارف هاشمی، محل اورژانس تاکتیکی سپاه علی بن ابیطالب (ع) استان قم را نشان می‌دهد و می‌گوید: شما همین فضا را در نظر بگیرید 1800 متر پایین تر قرارگاه نصرت است که به دست جهاد سازندگی ساخته شد . در پایان جنگ وقتی عراق به طور ایذایی به ایران حمله می‌کند و سلاحهای غیر متعارف و شیمیایی می‌زند (عراق انواع گوناگون گازهای شیمیایی را در هور آزمایش کرد )رزمندگان ما به خاطر شیمیایی شدن عقب می‌کشند عراق جزایر مجنون را می‌گیرد. شهید هاشمی از جزیره اعلام می‌کند که رزمندگان اسلام، من علی هاشمی هستم، مقاومت کنید و ... ! متاسفانه عملیات لو رفته بود و همه عقب نشینی کرده بودند.
از آن طرف «سلطان هاشم ملعون» و «ماهر عبدالرشید» اعلام می‌کنند که هاشمی در قرارگاه نصرت است، زود به سراغش بروید .
بالگردهای عراقی می‌آیند و مسیر را می‌بندند. علی هاشمی از پهلو مجروح می‌شود و با چفیه سبزی زخمش را می‌بندد و تا اینجا که اورژانس بوده، خودش را می‌رساند.
وی ادامه می‌دهد: دو فرضیه در به شهادت رسیدن علی هاشمی وجود دارد. یکی این که یک بالگرد و یک آمبولانس با هم برخورد می‌کنند . لاشه‌های بالگرد این سو و آمبولانس سوخته آن سمت جاده افتاده بود.
حدس می‌زنند شهید برای ناامن کردن جاده برای دشمن و امن کردن آن برای خودی، عمل استشهادی انجام داده است، چون اگر کماندو‌های عراقی این قسمت را می‌بستند نیروهای خودی به دام می‌افتادند و شهید می‌شدند و تنها جاده ای که در منطقه امن بود و به عقبه دسترسی داشت، همین جاده شهید همت بود و رزمندگان مجبور بودند از اینجا رفت و آمد کنند.
فرضیه دیگر این که در همین مکان، بین شهید هاشمی و کماندو‌ها در گیری بوجود آمده است. زیرا پیکر مطهر سه شهید علی هاشمی، مهدی نریمی وحسن بهمنی در این جا پیدا شده است .
همین طور که با عارف هاشمی گفت و گو می‌کنیم، داخل مضیف محل تفحص سه شهید می‌شویم و او می‌گوید: هور خشک شد، پیکر این شهید ان 22 سال غریبانه در کنار جاده در ایران مانده بود .
می گویم: آقای هاشمی شنیده‌ام هنگام تشییع شهید هاشمی، یکی از فرزندان شهید برونسی می‌آید و صحبتهایی بین شما رد و بدل می‌شود داستانش را برای ما می‌گویید؟
عارف هاشمی با تعجب می‌پرسد: شما از کجا خبردار شدید!؟
می خندم و می‌گویم نا سلامتی ما خبرنگاریم!
می گوید: همان سالی که پیکر علی هاشمی را آوردند، مهدی برونسی فرزند شهید برونسی با شماری از دانشجویان دانشگاه اصفهان به گلزار شهدا آمده بودند.
گفتند بیا و برای ما صحبت کن.
من هم دستورشان را اجرا کردم.
پس از صحبت در گوشه ای نشستم.
از فرزند برادر عزیزمان برونسی هم دعوت کردند تا او هم سخن بگوید. جوان رشیدی بود. آمد وبا لهجه شیرین مشهدی صحبتهای زیبایی کرد. برنامه که تمام شد من به سر مزار شهید هاشمی برگشتم، آنها هم آمدند و آقازاده شهید برونسی با مظلومیت خاصی سر در گریبان فرو کرد و به من گفت: خوش به حالتان که یک جنازه ای برایتان آوردند که خیالتان راحت شود. از بابای من هیچ خبری نیست.
من هم بی مقدمه گفتم آقای برونسی! انشا ا... شما هم برای سال دیگر همین موقع خودتان را آماده کنید که پدرت می‌آید!
شاید باور نمی کرد که من با تکیه به شهید هاشمی این حرف را زدم. پس از رفتن آنها روی شیشه قبر «علی» زدم و گفتم من چنین قولی دادم و خودت آبرو داری کن نگذار جلوی فرزند برونسی ضایع شوم. خودت کمک کن!
الحمدالله پیکر ایشان سال دیگر پس از سالها غربت به مهین خودش و آغوش خانواده اش بر گشت. مهدی برونسی برایم پیامک زد که « بابا پیدا شد» این شهیدان سند‌های ملی و هویت ما هستند باید نامشان را حفظ کنیم که هم در دنیا و هم در آخرت آبروی ما هستند.
باران و باد قسمتی از نی‌های مضیف را خراب کرده است. عارف هاشمی می‌گوید: باید نی بند خودمان را بیاوریم تا خوب ببندد.
می گویم: این فضا را با همین نی‌ها نگهداری کنید که برای نسل جوان زیباست.
می گوید: امیدواریم بتوانیم با آستان قدس لینک شویم و با همکاری آنها هور را احیا کنیم و مزار را هم قشنگ درست کنیم .
هادیان داخل مضیف است. بهادری وسایلش را جمع می‌کند. گهستونی از علی عکس می‌گیرد. خانم شادمان وسایل پذیرایی را جمع می‌کند. من هم یکی از نی‌هایی را که روی زمین افتاده برای یادگاری بر می‌دارم و همگی با هم به سمت سوسنگرد حرکت می‌کنیم .
ناهار را در رستوران سوسنگرد مهمان آقای شادمان می‌شویم.
 

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha