نوری نرم از پنجرههای رنگین بر چهرههای آرامشان میتابد، صدای مناجات با نغمه تسبیح در هم میپیچد و شبستان تبریزی، بهشتی میشود از اشک، لبخند و نیایش. این روزها، مسجد گوهرشاد نه فقط مأمن دعا، که مأوای دلهایی است که میخواهند چند قدم به آسمان نزدیکتر شوند.
اعتکاف بانوان در قطعهای از بهشت
اینجا قطعهای از بهشت است؛ جایی که بانوان معتکف، در فضایی سرشار از سکوت و نور، به نجوا با پروردگار مشغولاند. از بامداد شنبه ۱۳ تا پایان روز دوشنبه ۱۵ دیماه، شبستان تبریزی مسجد گوهرشاد مأمن بانوان معتکف است. هرکدام با دلی سرشار از شوق و دستانی دعاگو، آمدهاند تا فاصله خود با آسمان را کوتاهتر کنند.
دعوت به مهمانی نور
اینجا هر چهره، روایتی از ایمان است؛ هر چشم، آیینه اشک و امید. بسیاری از این بانوان، سالهاست در انتظار بودند تا قرعه حضور به نامشان بیفتد، و وقتی پیام دعوت آمد، آن را نشانهای از لطف امام هشتم (ع) دانستند؛ گویی خودِ حضرت، آنان را برای مهمانی نور برگزیده است.
برای اعتکاف بانوان، بخشی از صحن پیامبر اکرم (ص) که به صحن قدس راه دارد، میزبان این مراسم است. از ورودی صحن قدس که میگذرم، سرمای هوا گونههایم را لمس میکند، اما همین که پایم به شبستان تبریزی میرسد، گرمای دعا و نیایش، سردی را از دل میبرد.
در کنار ستونهای بلند و فرشهای فیروزهای، بانوان و دختران در سنین مختلف نشستهاند؛ بعضی غرق در قرآن، بعضی گوش سپرده به سخنان روحانی که از عمق معنای اعتکاف میگوید، و برخی نیز در سجادههایشان آرام گرفتهاند.
در گوشهای مینشینم. دختری جوان، کتاب دعایش را میبندد و اشکهایش را با دستمال پاک میکند. با لبخند محجوبی میگوید: هر سال ثبتنام میکردم، اما موفق نمیشدم که در این مراسم معنوی شرکت کنم. امسال وقتی پیامک آمد که انتخاب شدم، از شوق اشک از چشمانم جاری شد. انگار امام رضا (ع) خودش دعوتم کرد.
سمیه، ۲۸ساله، اضافه میکند: اینجا حس نزدیک شدن به خدا را با تمام وجود لمس میکنم. گویی این دعوت، پاداشِ سالها دلتنگی است.

حس و حالی غیرقابلتوصیف
کمی آنسوتر، ریحانه، دانشجوی معماری که تسبیح در دستانش آرام میچرخد، لبخند میزند و میگوید: نمیشود حس اینجا را توصیف کرد. به نظرم اینجا واقعاً قطعهای از بهشت است. از همان سال قبولی در دانشگاه، نذر کرده بودم معتکف شوم. حالا سومین سال است که ثبتنام میکنم، و وقتی پیامک تأیید آمد، انگار همه آرزوهایم برآورده شد. اطرافیانم گفتند تو انتخاب شدهای، پس ما را هم در دعایت فراموش نکن.
جایی برای آرامش و بازگشت به خویش
در میان زمزمهها، بانویی میانسال با چادری سفید و چهرهای آرام میگوید: من با دلی پر از حاجت آمده بودم. همیشه میپرسیدم چرا دعایم مستجاب نمیشود، اما اینجا فهمیدم نباید ناشکری کنم. شاید خدا میخواست با این حضور، به من بفهماند که همیشه نگاهم میکند، اما من غافل بودم.
در پایان، هنگامی که صدای مناجاتخوان در شبستان طنین میافکند و اشکها در نور لرزان شمعها میدرخشد، دلم نمیآید این فضا را ترک کنم. باید بروم تا روایتش را بنویسم، اما حس میکنم سهمی از آرامش و ایمانِ این جمع با من مانده است.
اینجا، در زیر گنبد فیروزهای گوهرشاد، جایی میان زمین و آسمان، دلم آرزو میکند سال آینده نه فقط راوی که یکی از معتکفان این قطعه از بهشت باشم.




نظر شما