تحولات منطقه

۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۱۷:۳۰
کد مطلب: ۱۱۴۵۰۰۲

همه چیز از یک روز روشن در ۲۸ سال پیش آغاز شد؛ در یکی از بیمارستان‌های همین شهر که، عطر مجاورت می‌داد. گویی اولین نفسی که کشیدم، با شمیم بال فرشتگان این حریم آمیخته بود.

همسایه آفتاب؛ روایت بیست و هشت سال دلدادگی
زمان مطالعه: ۳ دقیقه

من در سایه‌ گنبدی چشم باز کردم که قرار بود تمام پناه زندگی‌ام شود. از همان روز نخست، نام من با عنوان پرابهت «مجاور»، گره خورد.

کم‌کم قد کشیدم و پاهای کوچکم راه حرم را یاد گرفتند و دنیای من در تلألؤ بی‌پایان «رواق دارالحجه» خلاصه شد.

یادت هست؟ آن روزهایی که دست مادر را رها می‌کردم و با گردنی کشیده، ساعت‌ها خیره می‌ماندم به کهکشان آینه‌ها و لوسترهای باشکوهی که شبیه قندیل‌های بهشتی، از سقف، آویزان بودند.

من در آن سال‌ها، صاحب گنجینه‌ای کوچک بودم؛ صندوقچه‌ای که تمام دارایی‌اش مهره‌های رنگی، مرواریدهای بدلی و تکه‌های برّاق شیشه بود.

هر بار که لوسترها با نسیمی ملایم می‌لرزیدند، در دلم با شما نجوا می‌کردم: «امام رضا جون... می شه یکی از این کریستال‌های کوچولو بیفته و مال من بشه؟» و یک روز، وقتی خسته از شیطنت‌های کودکی روی فرش‌های لاکی حرم نشسته بودم، معجزه رخ داد. دانه‌ای بلور، درست شبیه همان‌ها که در سقف می‌درخشیدند، روی فرش پیش پایم افتاد.

آن لحظه، شوقی در دلم جوشید که هنوز پس از سال‌ها گرمایش را حس می‌کنم؛ انگار امام رضا (ع) با آن هدیه‌ کوچک می‌خواست بگوید: «حواسم به کوچک‌ترین آرزوهایت هست، دخترم.»

روزهای کودکی به نوجوانی گره خورد؛ مسیر هر روزه‌ من هم به مدرسه‌ای که از حوالی «میدان بسیج» می‌گذشت. حالا دیگر من آن کودک بازیگوش نبودم، اما عادتم تغییر نکرده بود.

هر صبح، قبل از آنکه هیاهوی کلاس و درس شروع شود، نگاهم به سمت گنبد طلایی پر می‌کشید. سلام کوتاه من، تکیه‌گاه تمام روزم می‌شد. انگار اگر آن گنبد را نمی‌دیدم، روزم بی خورشید می‌ماند.

بعدها وقتی زمان انتخاب بزرگ‌ترین مسیر زندگی‌ام رسید، باز هم تقدیر مرا به آغوش تو بازگرداند. نام «دانشگاه بین‌المللی امام رضا (ع)» بر سردر سرنوشتم، نقش‌بست.

چهار سال دانشجویی، برای من فقط جزوه و امتحان نبود؛ آنجا، زندگی‌کردن را آموختم. میان آدم‌هایی قد کشیدم که به من یاد دادند چطور می‌شود بی‌موقع دست کسی را گرفت، چطور می‌شود مثل یک خادم واقعی مفید بود و چطور باید در برابر طوفان مشکلات، صبور و بزرگوار ایستاد. من درس زندگی را در کلاس‌هایی آموختم که عطر مجاورت تو را می‌دادند.

اما امان از دنیای بزرگ‌سالی و گره‌های ناگهانی‌اش! بعد از فارغ‌التحصیلی، وقتی تلاطم زندگی بی‌رحمانه به سمتم می‌آمد، من دوباره همان دخترک پناهنده می‌شدم.

می‌آمدم و در کنج دنجِ یکی از صحن‌هایت لانه می‌کردم. سرم را روی زانوهایم می‌گذاشتم و مثل دختری که بعد از سال‌ها دوری، به آغوش گرم پدرش رسیده، سفره‌ دلم را باز می‌کردم.

گله می‌کردم، غر می‌زدم و حتی گاهی با همان صمیمیت همسایگی، لب به شکایت باز می‌کردم که: «آقا... من مجاور شما هستم، این رسم همسایه‌داری نیست!» و تو... ای صبورترین گوش جهان، فقط گوش می‌دادی. هر بار بعد از آن شکوه‌کردن‌ها، حس می‌کردم دست مهربانی روی شانه‌ام می‌نشیند.

تو مثل پدری که نمی‌گذارد خار به‌پای فرزندش برود، آستین بالا می‌زدی و گره‌ها را یکی‌یکی با سرانگشت تدبیرت باز می‌کردی.

یادم نمی‌رود وقتی بعد از ازدواج، غول گرانی و اضطراب اجاره‌خانه نفسم را گرفته بود، چطور همه چیز به طرفة‌العینی درست شد و خانه‌ای در چند قدمی‌ات سهم ما گشت.

اما اوج قصه‌ ما، همان‌جایی بود که تو خودت برای آینده‌ام آستین بالا زدی. درست در روزهایی که میان انتخاب‌های مختلف زندگی ایستاده بودم و نمی‌دانستم قرار است سهم کدام جاده شوم، تو با همان مهربانی همیشگی‌ات مسیر را برایم روشن کردی.

انگار دلت برای آن دخترک‌ مجاور که هر روز در راه مدرسه و دانشگاه برایت دست تکان می‌داد تنگ شده بود و می‌خواستی او را به خانه‌ خودت برگردانی. همه چیز آن‌قدر ناب و بی‌هیاهو کنار هم چیده شد که هنوز هم برایم شبیه یک رؤیای شیرین است؛ تو دستم را گرفتی و مرا درست نشاندی وسط تحریریه‌ «آستان نیوز». انگار در گوش دلم زمزمه کردی: «بیا دخترم... بیا و از این به بعد، تو راوی اخبار خانه‌ من باش...»

حالا، در آستانه‌ شب میلادت، شهر غرق در نور و گل و شربت است. تمام پنجره‌های این شهر به سمت گنبدت باز می‌شوند.

آقاجان، می‌خواهم اعتراف کنم که من همسایه‌ خوبی نبودم؛ گاهی دیر آمدم، گاهی فقط وقت حاجت آمدم، گاهی در شلوغی دنیا فراموشت کردم... اما تو، «بزرگوارترین همسایه‌ عالمی». تو پناه بی‌قراری‌های منی.

در این روز باشکوه، وقتی نسیم از سمت سقاخانه به صورتم می‌خورد، فقط یک جمله در ذهنم می‌پیچد: «ممنونم که نگاهت را از من برنداشتی».

آقاجان، ممنونم که گذاشتی در جوار تو قد بکشم، در جوار تو زندگی کنم و در جوار تو، خادم کلمات باشم. تولدت مبارک، ای پناه آهوان خسته و ای تکیه‌ گاه دخترانه‌ من.

تا همیشه، این همسایه را در آغوش پرمهرت نگاه دار. .تولدت مبارک امام رضا جانم...

منبع: آستان نیوز

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha