اهالی «هِندلآباد» اسم امامزاده را گذاشتهاند «عبادالله الصالحین». پیرمردهای هندلآبادی معتقدند اینجا در بنای کوچک امامزاده، دو نبی خدا، دو تن از فرزندانشان و یکی از اولیاالله دفن است. پیرمردها، اسم ولی خدا را، آنطوری که از پدران و مادرانشان شنیدهاند «خَضورکه» میدانند. حالا همه این پنجتن، در یک صورت قبر، در ضریحی فلزی آرامیدهاند و مزارشان، زیارتگاه اهالی است و نیز آنهایی که ارادتی دارند و از راههای دور و نزدیک به زیارت میآیند تا دلی صفا بدهند.
امامزاده عباداللهالصالحین، با درخت صنوبر ستبر و سایهدارش، و با اُرس کهنسالش، امامزاده باصفایی است؛ جاگرفته روی تپهای نچندان بلند، با چشمه آبی در پاییندست. اهالی، چشمه را از کرامات امامزاده میدانند. میگویند هرجای تپه را، که حالا صحن امامزاده است بکنی، به آب میرسی؛ برای همین هم اهالی معتقدند بنای امامزاده، روی آب بنا شده است. چشمه دیده نمیشود. اهالی دور تا دور چشمه را سنگ و سیمان کردهاند و مخزنی چاهمانند ساختهاند که هر شب، پر میشود از آب شیرین. صبحها خادم امامزاده اولین کاری که میکند این است که آب چشمه را برساند به مخزنها؛ و تا شب، همه آبی که در امامزاده مصرف میشود، آب چشمه است؛ جاری شده در شیرها و آبسردکنها و...
چشمه آب شوری هم هست که دورتر از چشمه آب شیرین، گزهای روییده را در کال حاشیه راه، سیراب میکند و گم میشود در خاک رسی کال.
گشت و گذار در تپههای مریخی هندلآباد
تپههای اطراف امامزاده، گنبدهای رسی هستند؛ از همانهایی که این سالهای به «تپههای مریخی» مشهور شدهاند و عجیب آنکه این تپههای پهلو به پهلوی مشهد، از چشم آنهایی که برای دیدن این عارضه زمینشناختی راهی شهداد و چابهار و... میشوند، دور مانده است.

دور تا دور امامزاده پر است از تپههای مریخی؛ گنبدهای قرمزرنگ رُسی که باد و باران، شیار انداخته روی آنها. روی تپهها و در حاشیههای آبرُفت آن، کمتر گیاهی روییده و همین منظره بی آب و علف گنبدهای رسی، آن را شبیه مناظری کرده که کاوشگرها از مریخ، مخابره کردهاند. ساعتها میشود در پیچ و خم این تپهها چرخید؛ یا از تن سختشان بالا رفت و از آن بالا، طبیعت مریخی اطراف هندلآباد را دید و تماشا کرد.

دورتر از تپههای مریخی، یک کال رسی هم هست که مسیر پرپیچ و خمش، چیزی کم از «راگه» رفسنجان یا «ستارهافتاده» قشم ندارد؛ جز آنکه چندان عمیق و طولانی نیست؛ اما آنقدری هست که گذر آب و فرسایش باد، در دل دشت، درهای درست کرده باشد با منظرههایی وهمآلود، و انبوه کبوترهایی که در گوشه و کنار آن لانه کردهاند.
چشمه پریان در خدمت دختر زمین
اما نه تپههای مریخی و نه دره خاکی هندلآباد، به پای «چشمه پریان» نمیرسد؛ چشمهای با آبی زلال که کشت و کارها را در «دشت پریان»، سیراب میکند. پریان (در گویش اهالی: پَلیون) دشت همواری است محصور در تپهماهورها. چشمه پریان جایی در بالادست دشت، در دورترین جا از هندلآباد قرار دارد. اهالی قدیم، با سازههای خشت و گلی، و حالاییها، با جوکشیهای سیمانی، آب را از فراز و فرود دشت عبور دادهاند و به زمینهایشان رساندهاند؛ زمینهایی که عمدتا در کار کشت گندم است. آب چشمه پریان، باید هم به کار سیراب کردن دختر زمین، گندم بیاید.
قدیمیها قصههای فراوانی میگویند درباره زنهایی که گاه و بیگاه در اطراف چشمه دیده میشوند؛ چوپانی به وقت غروب، یا کشاورزی در گرگ و میش صبح، زنی را دیده نزدیک چشمه؛ زنی که رخت و لباسش به امروزیها نمیمانده... چشمه پریان، هنوز هم چشمه قصههای هندلآباد است؛ و دشت پریان، دشت خرم و حاصلخیز روستا.

چشمه، پای تپه است و از دو بر صخرهای سنگی به بیرون میجوشد؛ اهالی آب چشمه را شفا میدانند و هر وقت که گذرشان به دشت پریان بیفتد، آب چشمه را برای خورد و خوراک به خانه میبرند.
از روزگار پریها و اساطیر
هندلآباد با امامزاده مصفایش، با تپههای رسی و دره خاکیاش، با چشمه پریان و گندمهایش، جایی در گوشه شمال شرقی دشت توس جا خوش کرده؛ آبادیِ آبادی که با انبوه قصههایش، انگار درست از دل تاریخ آمده است؛ از روزگار پریها و اساطیر؛ و گمنام و ناشناخته، پهلو به پهلوی مشهد، دارد زندگی میکند.





نظر شما