وداع با آقای شهید ایران

شاید اگر سال‌ها پیش کسی به من می‌گفت که روزی قرار است با یکی از نزدیکان رهبر معظم انقلاب درباره خصوصیت‌های اخلاقی و خاطرات کمتر گفته شده در مورد ایشان مصاحبه کنم، باورم نمی‌شد.

آن سوی قاب رهبری؛ خاطراتی از مهربانی، سادگی و قانون‌مداری از زبان خاله رهبر شهید انقلاب/ آقای مهربانی که پارتی‌بازی نمی‌کردند
زمان مطالعه: ۶ دقیقه

شاید اگر سال‌ها پیش کسی به من می‌گفت که روزی قرار است با یکی از نزدیکان رهبر معظم انقلاب درباره خصوصیت‌های اخلاقی و خاطرات کمتر گفته شده در مورد ایشان مصاحبه کنم، باورم نمی‌شد؛ اما شهادت رهبر معظم انقلاب، این فرصت را فراهم کرد که هرچند دیر؛ اما بتوانم خیلی واقعی‌تر ایشان را بشناسم و درباره‌شان بشنوم.
این فرصت از طریق مصاحبه با خاله رهبر شهید انقلاب، «خانم حمیده میردامادی» برایم فراهم شد. خانم میردامادی کوچک‌ترین خاله حضرت آیت‌الله العظمی شهید سیدعلی خامنه‌ای و حدود هشت سالی کوچک‌تر از ایشان است و به گفته خودش به دلیل همین اختلاف سنی کم، ارتباط نزدیک‌تری هم با آقا داشت.
آنچه در ادامه می‌خوانید، گوشه‌ای از خاطرات این سال‌های خانم میردامادی است که با من در میان گذاشت.

خاطره‌ای پررنگ از سفر کربلا

مادر رهبر شهید، فرزند اول پدرم بود و من آخرین فرزند خانواده هستم. در میان خواهرانم چون من از آقای شهیدمان حدود هفت یا هشت سال کوچک‌تر بودم، دوران کودکی ایشان را ندیدم؛ اما به واسطه همین اختلاف سنی پایین، انس خیلی زیادی با ایشان داشتم و حتی درددل‌هایم را برایشان می‌گفتم.
پررنگ ترین خاطره‌ای که از ایشان دارم، مربوط به سفر یک ماهه کربلاست که رهبر شهید انقلاب هم همراهمان بودند. رهبر شهید در آن زمان جوانی حدوداً بیست و پنج ساله بودند و هنوز فعالیت‌های انقلابی‌شان را شروع نکرده بودند.
بانی این سفر کربلا من بودم؛ چون از پدرم خواستم با مادرم، خواهر دیگرم و مادر رهبر معظم انقلاب به اتفاق هم به زیارت برویم. حضرت آقا هم وقتی متوجه این موضوع شدند، از پدرشان درخواست کردند با برادرشان همراه ما به این سفر بیایند. آن زمان هنوز فعالیت‌های انقلابی ایشان و مبارزاتشان شروع نشده بود، حتی در مسجد کرامت مشهد انجام نمی‌شد. یادم می‌آید اندک اندک فعالیت‌هایشان پس از این سفر کربلا آغاز شد.

دیدارهایی فقط برای خانواده و فامیل

اخلاق ایشان با خانواده خیلی خوب بود و علاقه زیادی به فامیل‌ها داشتند. رهبر معظم انقلاب، سالی دو بار در شهریور و فروردین به مشهد می‌آمدند و پس از فوت مادرشان جلسه‌ای ترتیب می‌دادند. برای این دیدارهای فامیلی، من واسطه دعوت میهمانان و پس از برگزاری مراسم، مسئول معرفی آن‌ها بودم.
این ملاقات‌ها معمولاً با اعضای فامیل بود و همه زمان آن به همین موضوع اختصاص داشت، حتی بحث‌های سیاسی هم در آن مرسوم نبود. یادم می‌آید در یکی از مجالس، وقتی یکی از میهمان‌ها خواست در مورد سیاست صحبت کند، آقای شهید فرمودند: «بحث سیاسی به اندازه کافی از تلویزیون پخش می‌شود. امروز فقط باید از خانواده و خودمان صحبت کنیم». علاقه ایشان به اعضای خانواده و فامیل به قدری بود که اگر یک نفر در این مجالس غیبت داشت، سراغش را از دیگران می‌گرفتند و حال و احوالش را جویا می‌شدند.

وقتی مبارزه با ظلم، میراث می‌شود

اخلاق رهبر شهید انقلاب در مبارزه با ظالم شبیه پدرم بود. پدرم به دلیل ایستادگی در برابر رضا شاه هفت سال در سمنان تبعید بود. در زمان اجرای قانون کشف حجاب توسط رضاشاه، با همکاری تعدادی از علمای آن زمان طوماری در محکومیت این اقدام جمع‌آوری کرد و نتیجه این اقدام پدرم و همراهانش، زندان و تبعید برای کسانی بود که امضایشان پای آن طومار قرار داشت. در میان نوه‌های پدرم، سیدعلی تنها کسی بودند که این اخلاقیات پدرم در ایشان دیده می‌شد.

یک سفارش همیشگی

ساده‌زیستی همیشه مورد تأکید آقا بود. این مورد را وقتی برای مراسم ازدواج سومین پسرشان به تهران دعوت شدم، به وضوح دیدم. شام این مراسم فقط یک دیس برنج و مرغ همراه با آب بود و حتی دوغ سر سفره نبود. ذره‌ای تجملات در زندگی ایشان وجود نداشت و وسایل منزلشان در کمال سادگی انتخاب شده بود. مادرشان هم همین‌طور زندگی ساده‌ای داشت.
خطبه عقد پسرم هم توسط آقا و در تهران خوانده شد. خاطرم هست در این مراسم، یکی از نصیحت‌هایشان به عروس و داماد، زندگی ساده و دور از تجملات بود. هدیه‌ای هم که به آن‌ها دادند، یک جلد قرآن بود. شوخی‌های ایشان در این مراسم و این هدیه، خاطره خیلی شیرینی برای من است.

پارتی‌بازی در کار نیست!

اگر بخواهم از ویژگی‌های دیگر آقا بگویم، پایبندی ایشان به قانون در نظرم می‌آید. پارتی‌بازی در کار رهبرمان نبود و ایشان همیشه بر قانون تأکید داشتند. این موضوع را به وضوح و در یکی از ملاقات‌هایمان دیدم. در این مراسم، یکی از نزدیکان آقا درخواست کرد پسرش که همسر و فرزند هم داشت، برای ادامه خدمت سربازی به مشهد اعزام شود. رهبر شهید انقلاب این درخواست را رد کردند و با تأکید فراوان فرمودند هر چیزی که قانون بگوید، همان باید انجام شود.
یک دفعه هم نامه‌ای از یک خانم را به آقا رساندم که ادعا می‌کرد همسرش به قاچاق مواد مخدر متهم شده در حالی که گناهکار نیست و از رهبر معظم انقلاب درخواست کرده بود کاری برای این موضوع انجام دهند. این بار هم ایشان تأکید کردند هرچه قانون بگوید، همان انجام خواهد شد و تأکیدشان بر پیگیری قانونی از قوه قضائیه بود.

یک ملاقات خاطره‌انگیز

زمانی که حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای در زندان بودند، بیشتر از طریق خواهرم (مادر رهبر شهید انقلاب) از احوالشان با خبر بودیم. خواهرم ایشان را «آ سیدعلی» صدا می‌زد و پس از هر ملاقات با ایشان در زندان، از احوالشان به ما اطلاع می‌داد. معمولاً خواهرم برای بیشتر ملاقات‌ها می‌رفت، حتی در مواردی با سرکرده‌های زندان بحث و جدل داشت.
وقتی قرار بود آقا مخفیانه به ملاقات خانواده بیایند، مادرشان به من زنگ زد که به آنجا بروم. یکی از خاطراتی که هیچ وقت فراموش نمی‌کنم، مربوط به همین ملاقات‌های مخفیانه بود.
آقا آن شب با لباس مبدل و یک وانت به منزل آمده بودند تا شناسایی نشوند. پسر بزرگم برای باز کردن در حیاط رفت و به خاطر اینکه آقا نمی‌توانستند خودشان را معرفی کنند، فقط گفته بودند در را باز کن. پسرم هم چون صدای ایشان را نشناخته بود، در را به رویشان باز نکرد؛ اما در نهایت با اصرار آقا راضی شد از بین در، بیرون را نگاه کند و تازه آن زمان فهمید که آقا با لباس مبدل به خانه آمده‌اند.آ سیدعلی آقا آن شب برایمان از وضعیت زندان و جدا بودن سلولشان از آقای هاشمی رفسنجانی و دیگر زندانیان گفتند و توضیح دادند که چطور با پیغام گذاشتن پشت یکی از آجرهای دیوار زندان، از وضعیت سلامتی و زنده بودن یکدیگر با خبر می‌شدند.

حال و روز خانواده پس از ترور سال ۶۰ آ سید علی آقا!

۶ تیرماه سال ۶۰ وقتی خبر ترور رهبر شهید را از تلویزیون شنیدیم، سریع به خانه خواهرم رفتیم. با وجود اینکه مادر ایشان صبور و مقاوم بود، نگرانی زیادی داشت و حالش خوب نبود. ما هم به این دلیل که در تهران جو امنیتی شدیدی بود و عملاً امکان ملاقاتشان را نداشتیم، به ناچار اخبار را از مشهد دنبال می‌کردیم. اخبار به سرعت اعلام می‌شد و نمی‌توانستیم هیچ چیز را از مادرشان پنهان کنیم.
از همان زمان که خبر رهبر شدن آ سیدعلی آقا به گوش خواهرم رسید، خیلی نگران شد و مدام می‌گفت این کار خیلی سخت است، مسئولیت زیادی دارد و کار آ سیدعلی آقا سخت می‌شود. از شدت همین نگرانی‌ها هم یک ماه پس از انتخاب پسرشان به‌عنوان «رهبر» فوت کرد.
پس از اینکه ایشان رهبر شدند، ملاقات‌های ما کمتر و با وقت قبلی بود. بیشتر دیدارهایم با ایشان در تهران و برای رساندن نامه‌های مردم انجام می‌شد. همیشه تأکید می‌کردند درخواست‌ها به صورت نامه باشد تا موردی از قلم نیفتد و به همگی رسیدگی شود.
وقتی به مشهد می‌آمدند، من نامه‌ها را به ایشان می‌دادم. البته مطالعه نامه‌ها بر عهده افراد مشخصی بود و آن‌ها موارد مهم را به اطلاع رهبری می‌رساندند. گاهی اوقات هم خودم درددل‌هایم را در نامه برایشان می‌نوشتم و حضوری به دستشان می‌رساندم و تأکید می‌کردم زمان خواب آن را بخوانند تا وقت ایشان را بی‌مورد نگیرم.
آخرین دیدارمان دو سال پیش و در تالار آیینه حرم مطهر بود و پس از آن هم دیگر به مشهد نیامدند و توفیق دیدارشان نصیبم نشد.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha