تحولات منطقه

آسمان برای بعضی‌ها فقط مسیری به منظور سفر و رفت‌وآمد نیست؛ سرنوشتی است که از کودکی آرزوی پرواز در آن را در سر داشته‌اند؛ تا روزی که جان بر کف، در آغوش آسمان آرام بگیرند.

روایت پدر شهید خلبان محمد وثوقی ‌راد از زندگی و شهادت این بزرگمرد / ۴ روز مرخصی که فدای وطن شد
زمان مطالعه: ۸ دقیقه

آسمان برای بعضی‌ها فقط مسیری به منظور سفر و رفت‌وآمد نیست؛ سرنوشتی است که از کودکی آرزوی پرواز در آن را در سر داشته‌اند؛ تا روزی که جان بر کف، در آغوش آسمان آرام بگیرند.
برخی از خلبانان از دوران نوجوانی در همسایگی مردان آسمان بزرگ شده‌اند و الگوهای زندگی خود را نه در دل قصه‌ها؛ بلکه در زندگی واقعی یافته‌اند. آن‌ها بی‌آنکه بدانند، مسیر زندگی خود را نیز به سوی همان افق و آرمان‌های الگوهای بزرگشان ترسیم کرده‌اند؛اما وقتی ناقوس جنگ به صدا درمی‌آید و آزمون تمایز مرد از نامرد آغاز می‌شود، همین مردان آسمان دل به آتش می‌زنند و بی‌هیچ هول و هراسی، مرخصی‌های خود را نیمه‌تمام می‌گذارند تا به همان وظیفه‌ای بازگردند که خود را به آن متعهد دانسته و سوگند خورده‌اند تا پای جان برایش ایستادگی کنند.
آن‌ها دل به جاده می‌زنند تا دوباره به آسمان بازگردند؛ غافل از اینکه شاید لباس پرواز، آخرین لباسی باشد که در این دنیای مادی بر تن می‌کنند و آسمان، آخرین مقصد پروازشان باشد.
شهید محمد وثوقی ‌راد از همان خلبانانی است که به وقت جنگ سر از پا نشناخت تا در خط مقدم آسمان بایستد؛ او که متولدهشتم شهریور ۱۳۷۶ در شاهرود بوده و اصالتاً اهل شیروان خراسان شمالی است. از نوجوانی تصمیم گرفت پا جای پای پدر بگذارد و عضو نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران شود.
آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت پدر خلبان شکاری است که در اوج جوانی، آن‌قدر به میهن خود وفادار بود که حتی حاضر نشد ایام مرخصی‌اش به اتمام برسد و دل به جاده زد تا مأموریتش را در مقابل حفظ امنیت ایران اسلامی به پایان برساند.

از دانشکده افسری تا خلبانی شکاری

رضا وثوقی ‌راد، پدر خلبان شهید محمد وثوقی ‌راد در گفت‌وگو با طوس درباره دوران کودکی، تحصیل، انگیزه‌های پرواز و لحظات پیش از شهادت فرزندش سخن می‌گوید: محمد دوران ابتدایی و راهنمایی خود را در مشهد گذراند و پس از آن به دلیل اینکه من در نیروی هوایی ارتش خدمت می‌کردم، به تهران منتقل شدیم. به همین خاطر محمد دوران دبیرستان را در منازل سازمانی قصر فیروزه نیروی هوایی سپری کرد. رشته تحصیلی او ریاضی‌فیزیک بود و با معدلی بالا دیپلمش را گرفت. با وجود این، به خاطر علاقه‌ای که به خلبانی داشت، در سال ۱۳۹۴ وارد دانشکده افسری شد و تحصیل در رشته هوانوردی دانشگاه افسری امام علی(ع) را آغاز کرد.
او می‌افزاید: پسرم در سال ۱۳۹۷ از این دانشگاه دانش‌آموخته و به مرکز آموزش خلبانی شهید وطن‌پور اصفهان منتقل شد. پس از گذراندن دوره‌های عملی و تئوری هلیکوپتر، به اخذ گواهی خلبانی هلیکوپترهای ۲۰۶، ۲۰۵ و ۲۰۹ موفق و به‌عنوان خلبان شکاری برگزیده شد. او از خلبانان فعال و کارآمد نیروی هوایی بود و بیشتر مأموریت‌های نوار مرزی در شرق کشور را برعهده داشت و عمده زمان خدمتش را در مأموریت‌های رزمی منطقه سیستان و بلوچستان گذراند.
وثوقی ‌راد درباره علاقه فرزند شهیدش به خلبانی بیان می‌کند: از آنجا که ما در منازل سازمانی نیروی هوایی سکونت داشتیم و اغلب همسایه‌های ما خلبان بودند، محمد از دوران نوجوانی علاقه شدیدی به این رشته پیدا کرد و با بسیاری از خلبانان نیروی هوایی دوستی نزدیکی داشت. مشاهده مکرر تصاویر خلبانان شهید یاسینی و شهید بابایی در سطح شهرک نیز او را بیشتر به این مسیر علاقه‌مند کرد و این دو شهید را الگوی خود قرار داد.
پدر شهید وثوقی ‌راد با تأکید بر اینکه خانواده هیچ‌گاه با انتخاب او مخالفتی نداشت، خاطرنشان می‌کند: محمد پسری فعال و باانگیزه‌ بود و به بلوغ فکری لازم برای تصمیم‌گیری درباره آرمان‌هایش رسیده بود. وقتی علاقه او را به این رشته دیدیم، مخالفتی نکردیم و گذاشتیم تحصیلاتش را در رشته‌ای که دوست دارد، ادامه دهد.
پدر در توصیف اخلاق فرزند شهیدش، او را جوانی مؤدب، باگذشت و علاقه‌مند به کودکان معرفی و اظهار می‌کند: محمد در میان اقوام به خوش‌اخلاقی شهره بود و اغلب با هماهنگی مدارس، دانش‌آموزان دوره ابتدایی را برای بازدید از هلیکوپترها به محل خدمتش می‌برد. او همچنین پایبند به انجام فرائض دینی بود.
آقا رضا پسرش را فردی متدین و پایبند به ارزش‌های دینی و حزب‌اللهی توصیف می‌کند و ادامه می‌دهد: محمد با خدا معامله کرد و چشم طمع به دنیا نداشت. به همین خاطر از مال و ثروت و پدر و مادر دل کَند و شهادت را انتخاب کرد.

آرزویی که سرانجام محقق شد

پدر شهید وثوقی‌ راد از رابطه صمیمانه محمد با خانواده می‌گوید و بیان می‌کند: فرزندم همیشه من را «پدر جان» خطاب می‌کرد. هر وقت در طول زندگی او را پدرانه نصیحت می‌کردم یا زمانی که دعوای پدر پسری پیش می‌آمد، می‌دانست من از دستش ناراحتم یا مثلاً مانع کاری شده‌ام، به همین دلیل ناراحت می‌شد، غصه می‌خورد و تا زمانی که از دل من درنمی‌آورد، آرام نمی‌گرفت. حتی زمانی که پیش خاله‌ها و دایی‌هایش می‌رفت، می‌گفت: «بابایم از من ناراحت است، هیچ‌ چیز به من خوش نمی‌گذرد». زمانی که من به او زنگ می‌زدم و آن کدورت را از دلش درمی‌آوردم، متوجه می‌شد او را بخشیده‌ام، انگار دنیا را به او می‌دادند و حالش خوب می‌شد. این‌طور نبود که نسبت به پدر و مادرش بی‌تفاوت باشد؛ اتفاقاً وابستگی و علاقه زیادی به ما داشت.
به گفته او، محمد در تماس‌های تلفنی همواره تنها یک درخواست از والدینش داشت: «فقط برایم دعا کنید». او همچنین بارها به پدر و مادرش گفته بود که هرگز طاقت و تحمل از دست دادن آن‌ها را ندارد و آرزو می‌کرد پیش از آن‌ها از دنیا برود؛ آرزویی که سرانجام محقق شد.

«اینجا به من حبیب بن مظاهر می‌گویند»

آقا رضا با بیان اینکه همیشه نگران بودیم محمد یک روز به شهادت برسد، می‌گوید: پسرم با توجه به اینکه خلبان شکاری بود، خودش را برای شهادت آماده کرده بود. همیشه پیش از پرواز به ما زنگ می‌زد، حلالیت می‌طلبید و بعد پرواز می‌کرد.
پدر شهید وثوقی ‌راد با اشاره به اینکه محمد یک هفته پیش از شهادتش به چند نفر از اقوام گفته بود: «من این بار که بروم، شهید می‌شوم»، ادامه می‌دهد: روزهای آخر پیش از شهادتش که برای مرخصی به خانه آمده بود، نصیحت‌هایی می‌کرد و می‌گفت «بابا هوای خواهرها و مامان را داشته باش». آن زمان متوجه نمی‌شدم چرا این حرف‌ها را می‌زند، گویا به او الهام شده بود که زمان شهادتش نزدیک است.
او با اشاره به اینکه محمد آن‌قدر در میان اقوام و آشنایان محبوب بود که هنوز پس از حدود هفت ماه از شهادتش، اقوام هم از غم او ناراحت هستند، یادآور می‌شود: مادر یکی از دوستانش که ساکن چهارمحال و بختیاری است، پس از شهادت محمد با من تماس گرفت و گفت در خواب دیده بود که محمد از او خواسته به همراه خانواده به «بهشت» برود و برای آن‌ها آدرسی را ارسال کرده بود. در این خواب، پس از رسیدن به مکانی که به گفته او واقعاً بهشت‌ بود، محمد گفته بود دو نفر که در آن نزدیکی ایستاده‌اند، حضرت علی‌اکبر(ع) فرزند امام حسین(ع) و حضرت قاسم بن‌الحسن(ع) هستند و خود او را در آنجا «حبیب بن مظاهر» می‌خوانند.
وثوقی‌ راد خاطرنشان می‌کند: با آغاز جنگ رمضان در نهم اسفند، محمد برای مرخصی در شیروان حضور داشت و چهار روز از مرخصی‌اش باقی مانده بود. با وجود این، به ‌محض اطلاع از آغاز جنگ، از باقیمانده مرخصی خود صرف‌نظر کرد و بلافاصله با خودرو شخصی از خراسان شمالی راهی کرمان و محل خدمتش شد.

صبحی که تماس‌ها بی‌پاسخ ماند

پدر شهید وثوقی ‌راد درباره چگونگی شهادت فرزندش در یازدهم اسفند ۱۴۰۴ به دست رژیم صهیونیستی و آمریکای جنایتکار در پایگاه سوم شکاری کرمان می‌گوید: ساعت ۶:۴۵ یا ۷ صبح بود که پایگاه هدف موشک دشمن قرار گرفت و محمد زیر آوار ماند. از همان لحظه اصابت موشک به پایگاه، همسرم که خواب بود، ناگهان از خواب پرید و اضطراب شدیدی گرفت. شروع کرد به پیام دادن و تماس گرفتن با محمد؛ اما محمد جوابش را نمی‌داد. من را از خواب بیدار کرد و گفت: «بلند شو، هرچه به محمد زنگ می‌زنم، جواب نمی‌دهد». من گفتم: «خب، ساعت ۶ صبح است. شاید هنوز خواب باشد»؛ اما او همچنان نگران بود. از همان موقع تا ۸ صبح مرتب با محمد تماس می‌گرفت تا بتواند با او صحبت کند؛ اما موفق نشد.
او ادامه می‌دهد: حدود ساعت ۸ صبح، خودم هم نگران شدم و شروع کردم به تماس گرفتن با محمد. همان موقع یکی از بچه‌های هوانیروز از مشهد با من تماس گرفت و گفت: «آقا رضا، پایگاه هوایی کرمان را زده‌اند و تمام فرماندهان شهید شده‌اند. از محمد چه خبر؟ محمد کجاست؟» با شنیدن این حرف، بند دلم پاره شد. جواب دادم: «اتفاقاً همین الان دارم شماره‌اش را می‌گیرم؛ اما هرچه تماس می‌گیرم، پاسخ نمی‌دهد».
آقا رضا می‌افزاید: وقتی گفتند پایگاه را زده‌اند، شماره یکی از خلبانانی را که می‌شناختم، گرفتم. خوشبختانه گوشی را برداشت. پرسیدم: «میلاد، از محمد چه خبر؟ مثل اینکه پایگاه را زده‌اند». گفت: «آره عمو، پایگاه را زده‌اند». گفتم: «محمد کجاست؟» جواب داد: «نمی‌دانم. صبح در پایگاه ندیدمش». به او گفتم: «پس سریع برو و ببین ماشینش کجاست؛ ببین جلو پادگان پارک کرده یا نه». او رفت. بعد برگشت و گفت: «بله، همان ماشین جلو پادگان است». وقتی این را شنیدم، دیگر مطمئن شدم که محمد هم زیر آوار مانده است. سریع از شیروان راه افتادم و همراه همسرم به سمت کرمان حرکت کردم. محمد از حدود ساعت ۶ یا ۷ صبح تا ۴ بعدازظهر زیر آوار بود. ما هم خودمان را به فردوس رسانده و مرتب با دوستان و مسئولان کرمان در تماس بودیم تا اینکه خبر دادند شهدا را از زیر آوار خارج کرده‌اند و پسر شما هم به فیض شهادت رسیده است، همان‌جا بود که امید ما کاملاً قطع شد.
پدر شهید خلبان وثوقی ‌راد یادآور می‌شود: محمد با دهان روزه، با وضو و در حالی که لباس پرواز به تن داشت، به فیض شهادت نائل آمد. شب پیش از شهادتش هم تا صبح نخوابیده بود. سحری خورده بود. سپس نماز صبح را خوانده و قرآن تلاوت کرده بود و بدون آنکه استراحت کند، عازم پایگاه شده بود. پسرم قبل از رفتن، به دوستش گفته بود: «وقتی از پایگاه برگشتم، می‌خوابم»؛ اما این خواب، خواب همیشگی او شد؛ چراکه برای همیشه با دهان روزه به آسمان‌ها رفت و دیگر بازنگشت.
او در پایان با اشاره به اهمیت ایثار رزمندگان برای بقای انقلاب می‌گوید: این انقلاب با خون شهدا و مجاهدت رزمندگان برپا مانده است. ایران در محاصره دشمنانی خون‌خوار قرار دارد و اگر جوانانی مانند فرزند من و سایر شهدا نبودند، امنیت کشور از سوی این دشمنان غدار در معرض تهدید جدی قرار می‌گرفت. همان‌گونه که به غذا، پوشاک و امکانات زندگی نیاز داریم، به امنیت هم نیازمندیم و تأمین آن جز از راه مقاومت ممکن نیست؛ مقاومت نیز هزینه‌هایی مانند شهادت، جان ‌باختن و جانبازی دارد.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

مشهد

کربلا

کاظمین

مکه

مدینه

قم

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha