حجتالاسلام سجاد کشاورز که در میان مردم و بهویژه در فضای مجازی به «شیخ شوخ» مشهور است و منبرهای معارفیاش را با چاشنی مزاح و نیز ادبیات حماسی ارائه میدهد، چند ماه است که جامه رزم پوشیده و به «چریک مشدی» در خط مقدم جنگ اخیر تبدیل شده است. با او درباره بعثت چند ماههاش گفتوگو کردیم.
ترکیب عمامه با لباس رزم
دهه دوم ماه رمضان را قرار بود در مسجد کرامت منبر برود؛ مسجدی در نزدیکی حرم مطهر رضوی که روزگاری پایگاه مبارزات شهید حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای بود با طاغوت. نخستین روزی که به مسجد رفت و منبرش را شروع کرد، مصادف شد با دهم اسفند و اعلام شهادت کسی که نامش با مسجد کرامت گره خورده بود. از همان روز شهادت رهبر شهید انقلاب، عمامه را همراه لباس رزم بر سر بست و به مسجد رفت. با خودش عهد کرده بود تا زمانی که جنگ به پایان نرسد و انتقام خون رهبرمان گرفته نشود، لباس رزم را از تن بیرون نیاورد.
همان شب در نخستین اجتماع شبانه مردم مبعوثشده شرکت کرد. با همان لباس رزم و اسلحه در دست به میان مردم رفت و روی صحنه به سخنرانی و رجزخوانی پرداخت؛ برنامهای جهادی که تا امروز و بیش از ۱۸۰ شب دیگر در تجمعاتی در مشهد و سپس در سراسر کشور و خطوط مقدم جبهه هرمز ادامه یافت. تصاویر که در فضای مجازی انتشار مییافت، درخواستهای مردمی هم برای حضور در سایر تجمعات بیشتر میشد.میگوید شب سوم جنگ، رهبر شهید را در خواب دیده است؛ «با جمعی مقابل خانه حضرت آقا(ره) بودیم که در باز شد و ایشان در قامت یک مرد میانسال با ریش جوگندمی ظاهر شدند. همراه جمعیت شروع کردیم به ابراز محبت که ناگهان با انگشت دست راستشان که سالم هم بود، به سمت من اشاره کردند و گفتند: «این روزها چکار میکنی؟» من که با همان لباس رزم و عمامه بودم، با تعجب گفتم: من شبها میروم و سخنرانی حماسی انجام میدهم و در فضای مجازی هم منتشر میکنم! حضرت آقا فرمودند: بیشترش کن، بیشترش کن، بیشترش کن، منتشر کن، منتشر کن، منتشر کن».
این امر رهبر شهید به نوعی حکم جهادی بود که احساس وظیفه کرد برای حضور بیشتر در اجتماعات و رسانهای کردن آن. از آن شب به بعد، به یک تجمع اکتفا نکرد؛ هر شب در چهار پنج تجمع و حتی گاهی در ۶ یا ۷ نقطه در میان مردم حضور مییافت و برایشان حماسه میسرود؛ اسلحه به دست از این چهارراه به آن چهارراه، از این میدان به آن میدان. شبها سخنرانی میکرد و روزها تولید بستههای رسانهای و انتشار در فضای مجازی را انجام میداد.
چریک مشهدی
چند روز بعد به میناب رفت برای حضور در جمع مردم این شهر و شرکت در تفحصی که همچنان در مدرسه شجره طیبه جریان داشت. در میان آوار مدرسه، دو پرچم را به صورت اتفاقی پیدا کرد؛ پرچم سبزی با نوشته «امام حسین(ع)» و پرچم سرخی با نوشته «انقلاب اسلامی». پرچمهایی که در اثر موج انفجار و ترکشهای موشک و زیر آوارها پارهپاره شده بودند و آثار خون پاک بچههای میناب را هم بر خود داشتند، تبدیل شدند به پرچم سبز روایتگری و پرچم سرخ خونخواهی.
۱۲ فروردین به تهران رفت تا چند روزی هم در مرکز کشور سخنرانی و روایتگری داشته باشد؛ ولی این چند روز، ۵۰ روز به درازا کشید! همان شب اول در میدان انقلاب پرچمها را برای نخستین بار به نمایش گذاشت و روایتگری شهدای میناب، واکنش مردم را برانگیخت تا مدتی در تهران ماندگار شود و هر شب میهمان چهار پنج تجمع مردمی باشد.
پس از تهران به سمت سایر شهرها و استانها رفت؛ کرج و شهرهای اطرافش، شهرهای استانهای قم، اصفهان، خراسان رضوی، خراسان شمالی، خراسان جنوبی، سیستان و بلوچستان و دوباره هرمزگان. در همه شهرها در تجمعات مردمی شرکت میکرد تا بچههای میناب را روایت کند و از اقتدار نیروهای مسلح بگوید. مادران شهدای میناب و خانوادههایشان گاهی تماس میگرفتند و تشکر میکردند از این حرکت و زنده نگه داشتن یاد فرشتگان میناب.
شهرهای استان هرمزگان را که رفت، ماه محرم شروع شد و نخستین شب محرم را در اجتماع مردم جزیره قشم بود برای روایتگری؛ جزیرهای که حالا خط مقدم نبرد تنگه هرمز با دشمن آمریکایی است و اینجا میتوانست ارتباط بیشتری با رزمندههای خط مقدم و روایتشان داشته باشد. به درخواست آنها در طول ماه محرم در یگانهای نظامی و مقرهای رزمندگان در خطوط مقدم جزایر قشم، لارک، هنگام و هرمز حاضر میشد، برایشان سخنرانی میکرد و پای حرفهایشان مینشست. همان جایی که بهخاطر لهجه مشهدیاش میان رزمندگان تنگه معروف شد به «چریک مشدی».
در همان ایام دوباره خواب رهبر شهید انقلاب را دید؛ «حضرت آقا تشریف آوردند به جزیره قشم و بازدید کردند از مقرهای رزمندگان. رو کردند به من و فرمودند: «خیلی خوبه، همین رو ادامه بده». این را مُهر تأییدی تلقی کردم بر حضور در کنار رزمندگان و ادامه فعالیت تبلیغی-رزمی در خط مقدم. حضرت آقا ادامه دادند: «به همسرت هم بگو که او هم واقعاً داره جهاد میکنه و جهادش دیده نمیشه. فهمیدی؟ واقعاً جهاد میکنه و ازش تشکر کن و این را به همسرت بگو». همان نیمهشب که از خواب بیدار شدم، با همسرم تماس گرفتم و خواب حضرت آقا را به او هم گفتم. خیلی متأثر و خوشحال شد که او هم در این جهاد مقدس شریک است».
پراید خوشرکاب
در ایامی که در تهران حضور داشت، با روحانی دیگری آشنا شد که از قم به تهران آمده بود و بهصورت جهادی فعالیت میکرد؛ حجتالاسلام مهدی اعتمادی. او را این بار در قشم دید که تبلیغ جهادی را با حضور در اجتماعات و جزایر هرمزگان پی میگرفت. این ارتباط دوباره به همکاری دونفرهای منجر شد برای حضور رزمیتبلیغی در میان رزمندگان اسلام و روحیهبخشی به آنها.
برای ایام وداع و تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب به تهران رفتند برای ادامه روایتگری بچههای میناب زیر پرچمهای خونین شجره طیبه و بلند کردن پرچم خونخواهی رهبر شهید که این بار مورد توجه رسانههای داخلی و خارجی قرار گرفت. این برنامه در مشهد هم انجام شد و پس از تشییع، دوباره عزم جنوب کردند برای حضور در کنار رزمندگان.
در مشهد پیگیریهای خوبی انجام شد که با دست پر به خط مقدم برگردند. مبالغی توسط مردم جمعآوری و تبدیل شد به بستههای آجیل و تنقلات اهدایی مردم مشهد برای رزمندگان. تعدادی کتاب ادعیه متبرک حرم مطهر رضوی هم تهیه شد تا به دست رزمندگان برسد برای مناجاتها و رزق معنوی سنگر.
شیخ سجاد کشاورز ، خودرو شخصیاش را تا سقف پر کرده بود از آجیل و تنقلات و کتابهای ادعیه و سایر هدایای مردمی؛ همان پرایدی که خودش به یک رسانه تبدیل شده و اسمش را گذاشتهاند «خوشرکاب جبهه». راه افتاد به سمت قشم تا مرحله دوم حضور در خط مقدم تنگه را در کنار رزمندگان آغاز کند.
نقاشی در جبهه
در این مدت پویشهایی راه انداختند برای مشارکت کودکان و نوجوانان سراسر کشور در این دفاع مقدس. پویش نقاشی و دلنوشته که در سراسر کشور اعلام شد و اتفاقهای زیبایی را رقم زد.
بچهها و دانشآموزان دختر و پسر نقاشی میکشند و نوجوانان دلنوشتههایشان را مینویسند و برای رزمندگان میفرستند. همه اینها به آدرس دفتر امام جمعه جزیره قشم ارسال میشود تا به دست شیخ سجاد کشاورز برسد. گردان دو نفره نقاشیها را تحویل میگیرد و در خط مقدم به دست رزمندهها میرساند تا حس و حال دیگری به آنها ببخشد. رزمندهها گاهی پاسخ میدهند به نقاشی و دلنوشته بچهها و به همان آدرس بچهها ارسال میشود.
نقاشی البته فقط برای بچهها نیست؛ شروع کردهاند به نقاشی و طراحی تصویر رهبر انقلاب و شعارها و کلیشههای انقلابی روی دیوار مدارس شهرها و روستاهای خط مقدم تنگه هرمز تا بچههایی که اول مهر وارد مدرسه خواهند شد، یاد و خاطره امام شهیدشان و رشادتهای پدرانشان برایشان تداعی شود.
گردان دو نفره
او در کنار شیخ مهدی اعتمادی گردان دونفرهای را شکل داده که فعالیتهایش در سرتاسر خط مقدم نبرد در تنگه هرمز و جزایر ایرانیاش امتداد مییابد؛ از پشتیبانی معنوی و اهدای کتب ادعیه گرفته تا رساندن بستههای آجیل و تنقلات و هدایای مردمی.
میگوید به اندازه توان خودمان نیازسنجی و پشتیبانی میکنیم از رزمندگان؛ از مواد غذایی گرفته تا امکانات و تجهیزات شخصی یا رفاهی را که لازم دارند، در فضای مجازی اطلاعرسانی میکنیم تا با همیاری مردم تهیه شود و به دست رزمندگان میرسانیم.
گردان دونفره، مستندسازی دفاع مقدس در تنگه را هم پیگیری میکند؛ از حضور رزمندگان و فعالیتها و خاطرههایشان. سعی میکنند اینها را ثبت و ضبط کنند تا در آینده استفاده شود.
حضور شبانهروزی آنها با لباس روحانیت در خط مقدم و در کنار رزمندگان، مقر به مقر و سنگر به سنگر، برایشان الهامبخش است. رزمندهها میبینند دو طلبه عمامه به سر با لباس رزم، در هوای گرم و شرجی جنوب، شانه به شانه آنها حضور دارند، اسلحه به دست گرفتهاند، کارهایشان را پیگیری میکنند، هدایای مردمی را میرسانند، گفتوگو میکنند و با کارهای فرهنگی، دعا و مناجات، وعظ و سخنرانی به ایجاد معنویت و نشاط کمک میکنند.
چریک مشدی در آخر میگوید: اعتقادمان به این است که اگر از زندگیمان، از وقتمان، از کارمان، از خانوادهمان و از همه اینها هزینه کردهایم و گذشتهایم، امیدواریم بتوانیم این پیام را به امام زمانمان(عج) بدهیم که پای کار شما هستیم و اگر لباس روحانیت را در کنار لباس رزم پوشیدیم، ترکیب لباس نوکری شماست با لباس خدمت به وطن و اسلام و مسلمین. امیدواریم مایه دلگرمی باشیم برای رهبر عزیزمان و بگوییم آقا جان، ما کنار شما هستیم و جان خودمان و خانوادهمان را فدای شما و این انقلاب و این نظام مقدس خواهیم کرد و هیچگاه پشت شما را خالی نخواهیم کرد.






نظر شما