جنگ، تنها در لحظه شلیک و انفجار اتفاق نمیافتد؛ بخشی از آن، در حافظه آدمها ادامه پیدا میکند؛ در جزئیاتی که در همان روزها دیده و ثبت میشوند و بعدها، در قالب روایت، دوباره به زبان میآیند. آنچه از یک جنگ باقی میماند، فقط آمار و تاریخ و تصاویر نیست؛ گاهی یک نگاه، یک گفتوگو، یک ترس، یک انتظار یا حتی سکوتی کوتاه میتواند بخشی از حقیقت آن روزها را با خود حمل کند. روایت کردن جنگ از همین جا دشوار میشود؛ جایی میان واقعیت و ادبیات، میان آنچه رخ داده و آنچه در ذهن و جان راوی باقی مانده است. نویسنده ناگزیر به انتخاب است؛ باید از میان انبوه لحظهها، آنهایی را برگزیند که بتوانند تصویری از یک تجربه بزرگتر ارائه دهند. شاید ماندگاری یک روایت نیز از همین نقطه آغاز شود؛ از جایی که روایت، از ثبت صرف واقعه عبور میکند و به انسان، وضعیت او و پرسشهای بنیادین زندگی میرسد. «رما» در چنین بستری شکل گرفته است؛ روایتی از ۱۲روز جنگ که از تجربه و مشاهده نویسنده آغاز میشود و تلاش دارد از دل جزئیات آن روزها، تصویری از وضعیت انسان ایرانی در مواجهه با جنگ، تهدید و غفلت ارائه دهد. در این میان، پرسش از مرز میان مستندنگاری و داستاننویسی، نسبت حقیقت و بازسازی ادبی، ماندگاری روایتهای جنگی و تأثیر شبکههای اجتماعی بر روایتگری، از مهمترین پرسشهایی است که پیش روی ادبیات جنگ قرار دارد. با همین نگاه، درباره «رما»، شیوه شکلگیری آن، مرزهای روایت و مستندنگاری، معیار انتخاب و حذف روایتها، وضعیت امروز ادبیات جنگ و آثار تازهای که در دست نگارش دارد، با ابراهیم اکبری دیزگاه گفتوگو کردهایم که در ادامه میخوانید.
کتاب «رما» از کجا آغاز شد؟ چه شد که تصمیم گرفتید روایت جنگ ۱۲روزه را به ثبت برسانید؟
«رما» از همان نخستین لحظات جنگ ۱۲روزه آغاز شد؛ ۲۳ خرداد، ساعت ۵صبح، وقتی از خواب بیدار شدم و ناگهان خودم را در میان ماجرا دیدم. من برای جنگ دو داستان دیگر نوشتهام اما «رما» برای من ماجرای دیگری دارد. حین نگارش رما حس میکردم آنچه در آن ۱۲روز میگذرد، باید بیواسطه و بر اساس تأملات، حس و آنات خودم ثبت شود؛ روایتی که از دل تجربه زیستهام بیرون بیاید و چیزی از حال و هوای آن روزها را با خود حفظ کند. از همان ساعتهای نخست شروع کردم به یادداشت کردن. میخواستم آن لحظهها، پیش از آنکه در گذر زمان رنگ و شکل دیگری به خود بگیرند، ثبت شوند. فکر میکنم حدود دو هفته پس از پایان جنگ بود که نشستم و یادداشتهایم را دوباره مرور و مرتب کردم و در نهایت، «رما» از دل همان یادداشتها شکل گرفت. در واقع من با «رما» به آن روزهای خطیر، شهادت دادم. کما اینکه تصور میکنم یکی از کارهای اصلی ادبیات شهادت است.
مرز میان مستندنگاری و داستاننویسی کجاست؟ وقتی نویسنده میخواهد واقعیتی را روایت کند، آیا ناگزیر از فضاسازی و دخل و تصرف در روایت نیست؟
فضاسازی در چنین روایتی، از همان شهادتهای نویسنده شکل میگیرد. نویسنده آنچه را دیده و تجربه کرده، روایت میکند و ذات روایت هم با انتخاب و حذف همراه است. شما نمیتوانید همه جزئیات را ثبت کنید؛ ناچارید بعضی چیزها را کنار بگذارید، برخی اتفاقها را جابهجا کنید و به بعضی جزئیات، با توجه به جایگاهشان در روایت، اهمیت بیشتری بدهید. مثلاً یادم میآید در همان روزها، فکر میکنم روز هفتم جنگ بود، سوار تاکسی شدم. زن و مردی هم سوار بودند که زن از شدت ترس در خانه نمیتوانست بماند و هذیان میگفت. در بازنویسی این صحنه، در گفتوگوهای آن دو دخالت کردم؛ بخشی از حرفهایشان را نیاوردم و بخشهایی را انتخاب کردم که به نظرم برای روایت اهمیت بیشتری داشت. بنابراین، آنچه در «رما» میبینید، ثبت عینبهعین تمام اتفاقها نیست؛ بلکه روایتی است برآمده از مشاهده و تجربه که در فرایند نوشتن، ناگزیر با انتخاب، حذف، جابهجایی و گاهی برجسته کردن جزئیات همراه شده است. همین جاست که به نظرم مرز میان مستندنگاری و داستاننویسی، ظریف و حساس میشود؛ واقعیت همچنان نقطه آغاز روایت است، اما نویسنده برای تبدیل آن به یک روایت منسجم، باید دست به انتخاب بزند.
معیار شما برای گزینش روایتها چه بود؟
معیار، به دال مرکزی متن و آنچه میخواستم با این متن بگویم، بازمیگشت. من صرفاً دوربینی نبودم که آنجا گذاشته شده باشد تا وقایع را ثبت کند؛ تقریباً هیچ کس نمیتواند چنین باشد. با این روایت از جنگ میخواستم چند مسئله را تذکر بدهم؛ اینکه انسان ایرانی همواره در معرض یک تقدیر تاریخی و هجوم قرار دارد و هجوم بیستوسوم خرداد مصداقی از این تقدیر بود. میخواستم این را بیان کنم که انسان با وجود آنکه در معرض هجوم قرار دارد، ممکن است دچار غفلت شود.
این غفلت فقط نظامی و امنیتی نیست؛ میتواند اجتماعی، تاریخی و حتی فلسفی باشد؛ غفلتی که موجب شود انسان نتواند «دشمن» را بهموقع بشناسد و آن را گزارش کند. اینها مفاهیم اصلی متن هستند و وقتی میخواهم این مفاهیم را بیان کنم، از اتفاقهایی که در این ۱۲روز رخ داده، استفاده میکنم.
آیا در روایتنویسی الزاماً باید به حقیقت وفادار ماند یا نویسنده میتواند برای انتقال منظور خود، دست به بازسازی ادبی بزند؟
نویسنده در هر حال باید به تحقق حقیقت بیندیشد.
این امر گاهی با نوشتن رمان صورت میگیرد که سرتاسر به تخیل اتکا دارد گاهی هم با وقایعنگاری به ظهور حقیقت امکان میدهد. اینکه فقط «امر واقع» را حقیقت بدانیم، مسئلهای قابل بحث است، به نظرم نوعی مواجهه با حقیقت به شمار میرود. معتقدم هر روایت یا هر گونه ادبی، حقیقتی را ظاهر میکند. در «رما» سعی کردم حقیقتی را که در این ماجرا وجود داشت، یعنی به حقیقت جنگ، انسان مقاوم، خیانت و وطنفروشی امکان ظهور و پدیدار شدن بدهم.
چرا بسیاری از خاطرات و روایتهای جنگی، با وجود تولید و معرفی، ماندگار نمیشوند و چه چیزی یک روایت را از فراموشی نجات میدهد؟
در حوزه جنگ، طی چند دهه گذشته با تولید انبوهی از متنها مواجه بودهایم؛ اما شاید بتوان گفت تنها تعداد انگشتشماری از این آثار قابل اعتنا هستند. هر اثر ادبی، اگر به مسائل بنیادین پاسخ ندهد یا دستکم یک مسئله بنیادین را طرح نکند، محکوم به زوال است. کار اصلی اثر ادبی، حالا روایت باشد، رمان یا هر گونه ادبی دیگری، این است که بپرسد انسان چگونه موجودی است و در کجا زندگی میکند؛ آدمها در جهانی که در آن زندگی میکنند، چه احوال و آناتی دارند؟ زندگی، مرگ، عشق و دیگر مسائل بنیادین انسانی. در طیف وسیعی از متنهایی که در قالبهای مختلف منتشر میشوند، میبینید که به این مسائل پاسخ داده نمیشود و حتی به آنها نزدیک هم نمیشوند. به همین دلیل، اثر به روزنامه تبدیل میشود؛ روزنامهای که امروز چاپ میشود و فردا دیگر قابل استفاده نیست، مگر برای آرشیو. انبوهی از متنهایی که تولید میشوند، چنین حال و هوای روزنامهواری دارند و به همین دلیل نمیمانند. من ارادهام بر این است که دستکم به این پرسشها نزدیک شوم و در حوالی آنها قدم بزنم.
مهمترین ضعف روایتنویسی امروز را چه میدانید؟
احساس میکنم روایتنویس ما حرف چندان درستی درباره مسائل انسان ندارد و شناخت عمیقی از انسان در روایتهایش دیده نمیشود. روایتنویسی بهنوعی، خیره شدن به انسان، به احوالات انسان و به زخمهای انسان و گزارش آنهاست؛ تلاشی برای دیدن انسان در موقعیتهایی که تجربه میکند و نزدیک شدن به لایههایی از وجود او که در نگاه نخست دیده نمیشوند. وقتی این اتفاق نمیافتد، روایت تبدیل میشود به گزارشی از روزمرگی؛ چیزی شبیه گزارشهای اینستاگرامی و از این دست نوشتهها که شاید در همان فضا بحثی دربارهشان شکل بگیرد و برای مدتی مورد توجه قرار بگیرند، اما از آن فراتر نمیروند. روایت، اگر نتواند از سطح واقعه عبور کند و به انسان و احوال او برسد، خیلی زود در همان لحظهای که تولید شده، مصرف میشود و از یاد میرود.
با توجه به گسترش شبکههای اجتماعی و تبدیل شدن هر فرد به یک روایتگر، این وضعیت کار روایتنویسان حرفهای را دشوارتر کرده یا میتواند ایدههای بیشتری در اختیار ادبیات قرار دهد؟
نویسندگی کاری حرفهای است؛ زمان، انرژی و سواد میخواهد. نمیتوان این را در کنار افرادی گذاشت که از سر تفنن، چیزهایی مینویسند و منتشر میکنند اصلاً نمیتوان این دو نوع روایت را در کنار هم گذاشت؛ چرا که قابل مقایسه نیستند. کلمه «کتاب» به معنای حک کردن یک حرف مهم بر سنگ است؛ یعنی جاری کردن آن در زمان. اگر یک شخص یا یک تمدن، حرف ماندگاری تولید کند، آن باید به کتاب تبدیل شود. مابقی چیزهایی که نوشته میشوند، صرفاً به این دلیل که در قالبی شبیه کتاب ظاهر شدهاند، کتاب نیستند. کتاب به ذات کلماتی بازمیگردد که با زندگی بشر ارتباطی تنگاتنگ دارند. امروز مدیومهایی مانند تلگرام و اینستاگرام آمدهاند و بهجای آنکه این مطالب روی کاغذ نوشته شوند، روی همین صفحات تولید میشوند. بسیاری از این نوشتهها به محض تولید، چون جنبه تمتع و سرگرمی دارند، همان موقع هم از بین میروند. بنابراین، چنین نوشتههایی امکان کتاب شدن ندارند. حتی اینکه مخاطب چگونه تشخیص دهد، به این بازمیگردد که در چه جامعهای زندگی میکند و با چه پارادایم آموزشی پرورش یافته است. اینکه آن فرهنگ تا چه اندازه آدمها را پرورش داده باشد تا بتوانند حرف کتابی را از حرف غیرکتابی تشخیص دهند، به امر دیگری بازمیگردد. امروز در جامعهای که ما در آن زندگی میکنیم، این مرزها به هم ریخته است.





نظر شما